ما بين بازيگرى و تماشاگرى در ميان « من » در حال فعاليت براى ادراك با عوامل و وسايل و كانالهايى كه در اختيار دارد از يك طرف و جهان « جز من » از طرف ديگر امكان ناپذير مىباشد .
در آن هنگام كه موضوع علم مربوط به خود انسان بوده باشد ، دخالت منطقهء « من » و عوامل و وسايل و كانالهاى درك كه در اختيار دارد ، در علم و معرفت به واقعيات براى خود ( جز « من » ) شديدتر مىگردد .
عبارت زيباى ( ما در نمايشنامهء بزرگ وجود هم بازيگريم و هم تماشاگر ) را يك بار ديگر به ياد بياوريم . اين اصل را كه در بارهء انسان شناسى نيز حتى با شدت بيشترى مىبينيم مورد دقت قرار بدهيم : بايد گفت : در آن هنگام كه يك انسان در بارهء ماهيت و مختصات اولى و ثانوى و همهء ابعاد انسان مىانديشد و مىخواهد اظهار نظر نمايد ، در حقيقت عمده ترين اطلاعات را در اين نگرش و تحقيق از موجوديت و ابعاد و مختصات و ماهيت خود مىگيرد . به عبارت ادبى : انسانى كه مىخواهد در بارهء همنوع خود علم و معرفتى را بدست بياورد ، موجوديت خود را در آئينه اى كه در برابر خود نهاده است به شمارهء آن انسانها كه مىخواهند در مورد آنان علم و معرفت بدست بياورد و در بارهء آنان قضاوت نمايد ، عكسهاى خود را مىبيند ، او در حقيقت به وسيلهء مغزى مىانديشد كه همهء پديدهها و فعاليتها و نيروهاى مغزى و روانى ديگر انسانها را با مقايسه با خويشتن دريافته است . مثلا هنگامى كه پيرامون اراده فكر مىكند ، اراده هايى را كه در درون او به جريان افتاده است و معلوماتى را كه در بارهء آن ارادهها اندوخته است ، منظور نموده در بارهء آنها مىانديشد و آنها را بر همهء انسانها قابل تطبيق مىداند . به عنوان مثال اگر ارادهء خود را مانند يك جريان الكتريكى در درون خويشتن درك نموده است ، اين پديده را در درون ديگران نيز مانند يك جريان الكتريكى تلقى خواهد نمود . و اگر ارادهء خود را يك نيروى محرك ولى كور تصور نموده باشد قطعا ارادهء ديگران را هم به همين نحو تصور خواهد نمود . متفكرى كه لذت پرستى عنصر اساسى شخصيت او است ، حتما لذت پرستى را در تفسير شخصيت ديگر انسانها به عنوان عنصر اساسى