قابل تحقق نيست . بعنوان مثال تجريد عدد فعاليتى است در مغز كه به هيچ وجه در جسم و جسمانيات امكان پذير نمىباشد ، چنان كه اشغال فضا و غير ذلك از امور مربوط به عالم ماده در تصورات و تصديقات و تجسيمات و اراده و تصميم و تداعى معانى و تخيلات كه در مغز بوجود مىآيند قابل تحقق نمىباشد . همچنين روح آدمى داراى هويت مجرد و خواص و مختصاتى است كه به هيچ وجه نه قابل تطبيق بر فعاليتهاى مغزى است و نه در عالم اجسام بوجود مىآيند . روح آدمى پذيراى سعادت و احساس كننده تكليف در فوق عوامل جبرى طبيعى و شبه جبرى انگيزههاى سودجويى و لذت گرايىها است . روح آدمى است كه وجدان انسانى را مانند قطب نماى كاملا حساس در كشتى وجود خود در اقيانوس هستى مأمور فعاليت مىنمايد . هم روح آدمى است كه حكم قاطع به پيروى از ارزشهاى والاى اخلاقى مىنمايد . و بديهى است كه اين مختصات در هيچ يك از اجسام و مغزهاى بشرى امكان پذير نيست . بنا بر اين ، آن پراكندگى و تجزيه ميان موضوعات سه گانه ( جسم و مغز و روح ) بر معرفت و « حيات معقول » بشرى آسيب وارد مىسازد كه تفاوت و تغاير ميان آنها در حد تضاد آشتى ناپذير بوده باشد و اين يك غلط فاحش است كه همواره در طول تاريخ عده اى مرتكب آن شدهاند . و ما بايد با هر وسيله اى كه ممكن است انحراف اين طرز تفكر را اثبات نماييم . بهترين راه اثبات انحراف مزبور اين است كه اگر اين موضوعات سه گانه با يكديگر تضاد داشتند و پراكندگى آنها در حد تباين بود ، نمىتوانستند هرگز با هماهنگى كامل ، حيات انسانى را در ابعاد و سطوح مختل اداره كنند . و چه هماهنگى بالاتر از اين كه جسم با تمامى شئون و قوانينى كه دارد تسليم فرمانروايىهاى مغز و حكومت عاليهء روح مىشود ، و مغز با آن كارگاه شگفت انگيزش تسليم خواستههاى روح مىگردد . هر يك از سه موضوع مزبور در بوجود آوردن يك نتيجه كه عبارتست از تكامل « من انسانى » چنان شركت دارند كه گويى يك حقيقت داراى چند بعد مىباشد ، نهايت امر علوم انسانى ما از يك طرف ، و تعليم و تربيتهاى معقول از طرف ديگر بايد دست به دست هم داده با كاملترين هميارى و هماهنگى ، راه را براى ايجاد انسجام و اتحاد سه موضوع مزبور [ در مسير به نتيجه رساندن فعاليتهاى آنها ] هموار نمايند و همان گونه كه علوم و تعليم و
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 193
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٩٣