از من نبوده و از خورشيد عنايات و الطاف خداوندى بر جانم تابيده است .
اى انسان كه تا كنون به سخنانم گوش فرا داده اى ، هيچ مىدانى چرا نيازى به دليل و شاهدى براى اثبات صدق آنها احساس نمىكنى گمان مىكنم مىدانى ، با اين حال ، براى تو خواهم گفت كه چرا همهء آن سخنان در اعماق جانت نشسته است ، براى اين است كه به خوبى مىدانى كه ، من با گذشت از هوى و هوسها و دورى از زنجيرهاى گرانبار خودخواهىها به مرحله اى از حريت رسيدهام كه جز بارهايى مطلق از بردگى امكان پذير نيست . من براى چه خلاف واقع بگويم براى منافع خود طبيعى من از بردگى به خود طبيعى رها شدهام چه رسد به منافع آن . آرى ، در تكاپوى عبوديت راهى مستقيم به كوى حريت است كه تا كسى گام در آن نگذارد ، توانايى فهم آن را ندارد .
خرد مومين قدم وين راه تفته
خدا مىداند و آن كس كه رفته
بنا بر اين ، اگر در بارهء موضوعى شهادت بدهم . راهى جز قبول آن وجود ندارد . من شهادت مىدهم به اين كه محبت و بغض و عطاء و امساك من همه و همه براى خداست . شهادت مىدهم به اين كه * ( إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ ) * شهادت مىدهم به اين كه همهء كوششها و تلاشهاى من از تقليد و اجتهاد گذشته و در عالم شهود به سر مىبرم .
بشنو تا شمه اى از وقاحت بندهء شهوت بودن را با تو بگويم
بندهء شهوت بتر نزديك حق
از غلام و بندگان مسترق
كان بيك لفظى شود از خواجه حر
وان زيد شيرين و ميرد سخت مر
بندهء شهوت ندارد خود خلاص
جز به فضل ايزد و انعام خاص
در چهى افتاده كان را غور نيست
وان گناه اوست جبر و جور نيست
در چهى انداخت او خود را كه من
در خور قعرش نمىيابم رسن
آن كس كه به بندگى شهوت بر آمد ، آزادى او بسيار دشوارتر از آزادى بندههاى قرار دادى اجتماعى است . زيرا اولا آن بندگى كه معلول شهوت است ، همهء استعدادها و عناصر شخصيت را با اختيار و آگاهى ربوده است . يعنى اين خود انسان