* ( إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ ) * ( ما از آن خداييم و ما به سوى او بر مىگرديم ) اگر تا اينجا كه شمردم ، درك كرده باشى ، پس از اين ، گوش دل فراده تا بگويم كه چه مىكنم و انگيزه اى كه دارم چيست كارى كه براى خدا انجام مىدهم انعكاس و واكنش تقليدى از ديگران نيست ، من از ديگران نگرفتهام ، و از عنايات خداوندى در مرحله اى از خوديابى پيوسته به خدايابى سير مىكنم كه ديگران از من مىگيرند . در همين سخن كه گفتم ، در بارهء كلمهء « من » به راه خطا نرويد ، اين آن خود طبيعى نيست كه جز خور و خواب و خشم و شهوت چيزى برسميت نمىشناسد ، اين همان « من اعلاى انسانى » است همانند شيشهء برافروخته از نور ربانى است . نيز اعمال من ناشى از تخيلات و گمانهاى بى اساس و تموجات بىپايهء مغزى نيست كه با انگيزههاى مربوط به ساختمان محدود و مغز و سازمان وابستهء روانى به همان مغز سر بر مىكشند و پس از زمانى كم يا بيش فرو مىنشينند ، حتى خاكسترى هم از خود باقى نمىگذارند . اين اعمال و بطور عام همهء حركات حيات من منتهى به شهود است . من حقيقت را مىبينم . من واقعيات را روياروى خود دارم تا حدى كه : لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا
( اگر پرده برداشته شود بر يقين من افزوده نگردد ) همان گونه كه از تقليد و بازگويى و واكنش عاريتى از ديگران رها شدهام ، همچنان از اجتهاد و كوششهاى رسمى بوسيلهء حواس و تعقل و ديگر وسايل علم فراتر رفتهام .
مگر بعد از رؤيت خورشيد شمعى ناچيز براى پيدا كردن آن مورد نياز است شهود واقعيات ، آنها را مانند اجزايى از خود آدمى مىنمايد . آدمى خود و اجزاء و شئون خود را با خود آگاهى ( علم حضورى ) و خوديابى شهود مىنمايد ديگر چه جاى تحرى و اجتهاد ، اگر اين امور براى ايصال انسان به بارگاه حق است ، من كه -
« آستين بر دامن حق بستهام »