بر دارد و مقدارى با جان پاك خود آشنائى پيدا كند ، بدون ترديد مىفهمد كه
در عالم عالم آفريدن
به زين نتوان رقم كشيدن
تا مايهء طبعها سرشتند
ما را ورقى دگر نوشتند
كار من و تو بدين درازى
كوتاه كنم كه نيست بازى
نظامى گنجوى نيز مىفهمد كه :
روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازيستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى
ناصر خسرو آن شكاكين كور دل كه پديدهء طبيعى آمدن و رفتن را مىبينند ولى حكمت عاليه اى كه اين پديده را بجريان انداخته است نمىبينند و مىگويند : اين آمدن و رفتن براى چه بوده است اگر يك بار با دقت لازم به شكوه و نظم هستى مىنگريستند ، سپس وارد درون خود گشته ، نغمههاى فطرت اصلى روح خود را مىشنيدند هرگز چنين ترديدى را در اين جريان پر معنى به مغز خويشتن راه نمىدادند ، ولى چه بايد كرد كه قهر از خويشتن و از خود بيگانگى از آن دردها است كه خود انسان را چنان تخدير مىكند كه گمان مىبرد هيچ كسى در روى زمين مانند او با خويشتن در صلح و صفا و آشنائى بسر نمىبرد
58 ، 59 - فسبحان اللَّه ما أقرب الحىّ من الميّت للحاقه به و أبعد الميّت من الحىّ لانقطاعه عنه ( پاك است پروردگار ما ، چه نزديك است زنده به مرده كه به او ملحق خواهد گشت و چه دور است مرده از زنده كه از او منقطع شده است ) يكى از ابيات ابو الحسن تهامى كه در رثاء فرزندش گفته است ، چنين است .