از اين دنيا رجوع مىنمايد . )
شاديهاى اين دنيا اندك و سيراب شدنش تشنه كننده است
شايد كم كسى باشد در اين دنيا كه با اندك توجه نفهمد كه شاديهاى اين دنيا نه تنها عميق نيست ، بلكه از نظر مدت هم كمتر از غم و غصه هائى است كه در اين دنيا انسان را احاطه مىنمايد . اين نه براى آن است كه خداوند بندگان خود را بدون علت از سرور و نشاط محروم فرموده است ، بلكه بدينجهت است كه مردم با غرق شدن در شاديها و لذائذ از هدف بسيار با اهميتى كه در پيش دارند غافل نگردند و با غوطه ور گشتن در شاديها احساس مسئوليتهائى كه در اين زندگانى متوجه آنان مىباشد در درونشان فرو كش كند و نابود گردد . بالاتر از همهء اينها وقتى كه سطوح روانى آدمى را شاديها و خوشىهاى دنيوى فرا گرفت ، از وابستگى خود به كمال اعلا غافل مىشود و فراموش مىكند كه خداوند كريم و رحيم مىخواهد او را ببارگاه و حضور خود بپذيرد . موضوع ديگر كه از مختصات اين دنياست اينست كه هر اندازه انسان به طرف آن مىرود ، مىخواهد بيشتر از پيش برخوردار گردد . حريصتر و تشنه تر مىگردد .
افزايش تشنگى آدمى به فرورفتن در خواستههاى دنيوى ، معلول گسترش و به فعليت رسيدن استعدادهاى او است كه اگر در مسير كمال و اعتلاى شخصيت انجام مىگرفت توفيق حيات معقول نصيبش مىگشت ، ولى دريغا كه آن همه عظمتها و استعدادها در موردى مستهلك مىگردد كه جز سرابى آب نما چيز ديگرى نيست - آرى براى كسى كه دنيا را از ديدگاه هدف بودن مورد توجه قرار بدهد در پايان كار جز اين نخواهد ديد كه -
دنيا چو حبابست و لكن چه حباب
نه بر سر آب بلكه بر روى سراب
آن هم چه سرابى كه ببينند به خواب
آن خواب چه خواب خواب بدمست خراب
كاروان اين دنيا نه از آن درى كه وارد شده است مىتواند برگردد و نه از آن در ديگرى كه بيرون رفته است مىتواند مراجعت نمايد .
اين آمدن و رفتن معنائى بسيار با اهميت را در بر دارد كه هر كسى مىتواند اجمالا آن را در درون خود دريابد . يعنى اگر انسان هشيارى طبيعى خود را از دست نداده باشد و اگر با آن هشيارى طبيعى بتواند سرش را از « خور و خواب و خشم و شهوت »