بهر خوردن غير آب آنجا نبود
روز و شب خر بد در آن كور و كبود
آن حوالى نيستان و بيشه بود
شيرى آنجا بود و صيدش پيشه بود
شير را با پيل نر جنگى فتاد
خسته شد آن شير و ماند از اصطياد
مدّتى واماند ز آن ضعف از شكار
بينوا ماندند دد از چاشت خوار
ز ان كه باقى خوار شير ايشان بدند
شير چون رنجور شد تنگ آمدند
شير يك روباه را فرمود رو
مر خرى را بهر من صيّاد شو
گر خرى يا بى بگرد مرغزار
رو فسونش خوان فريبانش بيار
يا خرى يا گاو بهر من بجو
زان فسونهايى كه مىدانى بگو
چون بيابم قوّتى از لحم خر
پس بگيرم بعد از آن صيداى دگر
اندكى من مىخورم باقى شما
من سبب باشم شما را در نوا
از فسون و از سخنهاى خوشش
نرم گردان زودتر اينجا كشش
روباه راه مىافتد و همان خر گازر را پيدا مىكند و براى آن خر نصيحت گويى آغاز مىكند - چرا به اين بدبختى و تيره روزىها تن داده اى برخيز برويم و تلاش و تكاپو كنيم و روزى حلال بدست بياوريم . خر به توكَّل تكيه مىكند و مىگويد : برو دنبال كار خود
جمله را رزّاق روزى مىدهد
قسمت هر يك به پيشش مىنهد
رزق آيد پيش هر كه صبر جست
رنج و كوششها ز بىصبرى تست
آن گاه روباه شروع مىكند و در فضيلت كار و كوشش داد سخن مىدهد ، بار ديگر خر جواب روباه را مىدهد . بدين ترتيب گفتگو ميان خر كه توكَّل را ترجيح مىدهد و روباه كه كار و تلاش را لازم ميداند ادامه پيدا مىكند تا بالاخره روباه با مكر پردازيها و زبان بازيهايش خر را قانع مىكند و مىگويد :
صبر در صحراى خشك و سنگلاخ
احمقى باشد جهان حق فراخ
نقل كن ز ينجا بسوى مرغزار
مىچر آنجا سبزه گرد جويبار
مرغزارى سبز مانند جنان
سبزه رسته اندر آنجا تا ميان
خرّم آن حيوان كه او آنجا رود
كاشتر اندر سبزه ناپيدا بود
هر طرف در وى يكى چشمه روان
اندران حيوان مرفّه در امان