روباه گفت و گفت و بالاخره خر بينوا را حركت داد -
چون كه روباهش بسوى مرج برد ( 1 ) تا كند شيرش به جمله خرد و مرد
دور بود از شير و آن شير از نبرد
تا بنزديك آمدن صبرى نكرد
گنبدى كرد از بلندى شير هول
خود نبودش قوّة و امكان حول
خر ز دورش ديد و برگشت و گريخت
تا بپاى كوه تازان نعل ريخت
گفت روبه شير را كاى شاه ما
چون نكردى صبر در وقت وغا
تا بنزديك تو آيد آن غوى
پس به اندك حمله اى غالب شوى
مكر شيطانست تعجيل و شتاب
لطف رحمانست صبر و احتساب
دور بود و حمله اى ديد و گريخت
ضعف تو ظاهر شد و آب تو ريخت
گفت من پنداشتم برجاست زور
خود بدم از ضعف خود نادان و كور
گر توانى بار ديگر از خرد
باز آوردن مر او را مسترد
منّت بسيار دارم از تو من
جهد كن باشد بياريّش بفن
گر خدا روزى كند آن خر مرا
بعد از آن بس صيدها بخشم ترا
گفت آرى ، گر خدا يارى دهد
بر دل او از عمى مهرى نهد
پس فراموشش شود هولى كه ديد
از خرىّ او نباشد اين ، بعيد
ليك چون آرم مر او را تو متاز
تا ببادش ندهى از تعجيل باز
گفت آرى تجربه كردم كه من
سخت رنجورم مخلخل گشته تن
تا به نزديكم نيايد خر تمام
من نجنبم خفته باشم بر قوام
رفت روبه گفت اى شه همّتى
تا بپوشد عقل او را غفلتى
توبهها كرده است خر با كردگار
كاو نگردد غرّهء هر نابكار
توبهء او را به فن برهم زنيم
ما عدوّ عقل و عهد روشنيم
روباه براى فريفتن خر و آوردن او به طرف شير به راه مىافتد -
هامش
( 1 ) مرج مرتع ، مرغزار .