بهم يك تن شويم و يك زبان و يكدل و يك روى
سرى در كار هم آريم و دوش بار هم باشيم
جدائى را نباشد زهره اى تا در ميان آيد
بهم آريم سر بر گردهم پرگار هم باشيم
حيات يكدگر باشيم و بهر يكدگر ميريم
گهى خندان زهم ، گه ديدهء خونبار هم باشيم
بوقت هوشيارى عقل هم گرديم بهر هم
چو وقت مستى آيد ساغر سرشار هم باشيم
شويم از نغمه سازى عندليب غم سراى هم
به بوى و رنگ هم ، خود رونق و گلزار هم باشيم
به جمعيّت پناه آريم از باد پريشانى
اگر غفلت كند آهنگ ما هشيار هم باشيم
براى ديده بانى ، خواب را بر خويشتن بنديم
ز بهر پاسبانى ديدهء بيدار هم باشيم
جمال يكدگر گرديم و عيب يكدگر پوشيم
قبا و جبّه و پيراهن و دستار هم باشيم
غم هم ، شادى هم ، دين هم ، دنياى هم گرديم
بلاى يكدگر را چارهء ناچار هم باشيم
بلا گردان هم گرديده ، گرد يكدگر گرديم
شده قربان هم ، از جان ، و منّت دار هم باشيم
بيا گفتار را خود جامهء كردار در پوشيم
زبان و دست هم گرديم و خدمتكار هم باشيم
نمىبينم بجز تو همدمىاى فيض در عالم
بيا دمساز هم ، گنجينهء اسرار هم باشيم
( 1 )
هامش
( 1 ) اين ابيات را اديب دانشور و محقّق متتبّع آقاى حسين آهى براى اين جانب فرستادهاند .