آن آتش موسى و عصا و يد بيضا
يك شعله بد از نائرهء طور محبّت
دشمن كه بسر پنجهء شمشير نشد دوست
ديديم كه چربيد بر او زور محبّت
بر نفس عطا غالب اگر گشت عجب نيست
با شير ژيان پنجه زند مور محبّت
سميعى عطا
بجز بناى محبّت كه تا ابد باقى است
شود خراب به گردون اگر بر آرى كاخ
صفائى نراقى
بنازم به بزم محبّت كه آنجا
گدائى به شاهى مقابل نشيند
طبيب اصفهانى
باشد به از گلى كه زند گلرخى به سر
خارى كه در طريق محبّت به پا رود
وصال شيرازى
بين بو العجبىهاى محبّت كه دلم بود
يك قطره و عمريست كه جيحون رود از دل
( 1 ) هدايت طبرستانى
از گل و خاك برويند همه نخل و نهال
اى محبّت تو چه نخلى كه ز دل مىروئى
تا تواند گل خندان محبّت گردد
غنچهء دل گره كينه نمىبايد كرد
نورس قزوينى
گر آسايشى دارى از روزگار
وصال عزيزان غنيمت شمار
به جمعيّت دوستان روى نه
پراكندگى را به يكسوى نه
به دورى مكوش ار كه بدخوست يار
كه خود دورى افتد سرانجام كار
( 1 ) امير خسرو دهلوى
نبينى كه چون با هم آيند مور
ز شيران جنگى برآرند شور
نظر كن بر آن موى تاريك سر
كه باريك بينند اهل نظر
چو تنهاست از رشته اى كمتر است
چو پر شد ز زنجير محكمتر است
( 2 ) سعدى
هامش
( 1 ) رجوع شود به گلچين جهانبانى .
( 1 ) رجوع شود به گلچين جهانبانى .
( 2 ) اين ابيات را اديب دانشور و محقّق متتبّع آقاى حسين آهى براى اين جانب فرستاده است .