مىفرمايد كه عبارت است از پيروزى بر ضدّ انسانهاى انسان نشناس ، و همچنين خاصّيّت پراكندگى و پاشيدگى را متذكَّر مىشود كه عبارت است از سقوط و اضمحلال نيرو و رفتن آبرو و حيثيّت . و از نظر ديگر مىتوان گفت : اگر اجتماع و اتّحاد معلول اطاعت او امر خداوندى و رسول او بوده باشد ، انسان را به همان وحدت عالى مىرساند كه در « عامل وحدت اختيارى » بيان خواهيم كرد .
4 - عامل اشباع عواطف -
عدّه اى از انسانها در بارهء همنوعان خود ، وحدتى را شهود مىكنند كه منشأ دلسوزى به آلام انسانها و احساس خوشى در خوشىهاى آنان مىباشد . اين احساس با اين كه ممكن است خام بوده و به درجهء تصعيد عالى نرسيده باشد ، با اين حال ، ممكن است با مشاهدهء زشتىها و پليدىها از افرادى محدود از انسانها فروكش نمايد و از بين برود ، و اگر احساسات واحد مستند به درك برين و عقل ناب و فهم عالى باشد ، اين احساس ، فوق العاده مهمّ و با ارزش است كه در شمارهء 5 مطرح خواهد گشت .
ولى آنچه كه مهمّ است اينست كه آدمى با مشاهدهء زشتىها و پليدىهاى افرادى از مردم پست ، عاطفهء زيباى محبّت به انسانهاى ديگر را از بين نبرد ، زيرا اين عاطفه اى بسيار مهمّ و سازنده است كه در همهء ادبيّات جوامع بشرى بنام محبّت تجلَّى داشته است .
در ادبيّات فارسى ، محبّت و توصيف و تحريك به داشتن آن ، بسيار عالى جلوه كرده است ، از آن جمله :
بجز بناى محبّت كه دائم آباد است
خراب مىكند ايّام هر بنائى را
عبرت نائينى
خلل پذير بود هر بنا كه مىبينى
مگر بناى محبّت كه خالى از خلل است
حافظ
جز به محبّت جهان قرار نگيرد
كون و مكان باقى از بقاى محبّت
گر ز محبّت نبود هستى انسان
خانهء دل كى شدى بناى محبّت
بر زبر خاك پايدار نماند
هيچ بنائى بجز بناى محبّت
محسن شمس ملك آرا
شيرين نشود كام جز از شور محبّت
مستى ندهد جز مىانگور محبّت