بنا بر اين ، اگر امثال هابس و نيچه و ماكياولى اين قيد را در سخنانشان مىآوردند كه بدبينى ما متوجّه مادّه گرايى انسان است نه همهء ابعادش ، خدمتى به بشريّت انجام مىدادند .
پيش از ورود به مباحث مربوط به انواع هماهنگى و اتّحادهاى انسانى و طرق وصول به با ارزشترين آنها ، بعنوان يك مقدّمه ، معناى اين جمله را كه « وظيفهء فلسفه و علوم انسانى و هنرها است كه در راه بوجود آوردن احساس مقدّس هماهنگى و اتّحاد معقول ميان انسانها گام بردارند » ، مطرح مىكنيم بايد توجّه داشت كه منظور از وظيفه در اين مورد ، نوعى از تكليف بىعلَّت و دلبخواه بىمأخذ نيست ، بلكه مقصود آن وظيفه است كه ضرورتش اوّلا مستند به لزوم شناخت ابعاد مختلف و استعدادهاى مثبت و منفى انسانى است كه بدون آن شناخت ، انسان هر چند كه قرنها براى درك حقيقت و نمودهاى انسان تاخت و تاز كند و هزاران كتاب بنويسد و هزاران دانشگاه به كار بيندازد ، كارى از پيش نخواهد برد ، چنان كه امروزه همهء ما در كتابهائى از قبيل « انسان موجود ناشناخته » تأليف الكسيس كارل و « هشت گناه بزرگ انسان متمدّن امروزى » تأليف كنراد لورنتس مىخوانيم . جاى شگفتى است كه بعضى از آنان كه مىگويند : شما حقّ نداريد براى فلسفهها و علوم انسانى و هنرها وظيفه تعيين كنيد و براى مردم فلسفه و علوم انسانى و هنرها آن چنان كه بايد پيشنهاد نمائيد ، نمىدانند يا خداى نخواسته خود را به نادانى مىزنند كه انسان هر دوران و هر جامعه اى تبلور يافته هائى از « انسان آن چنان كه بايد » هاى مذهبى و فرهنگى و حقوقى و سياسى و اخلاقى و تاريخى است ، نهايت امر « بايد » هاى اين امور ممكن است بقدرى شفّاف باشند كه براى مردم معمولى نامحسوس بوده باشند . نخست توضيح اين وظيفه را كه متوجّه هنر است متذكَّر مىشويم و سپس مىپردازيم به بيان دلائل فلسفى و علمى وظيفهء مزبور كه متوجّه فلسفهها و علوم انسانى است :
ضرورت بيان هنرى طرق وصول انسانها به احساس برين هماهنگى و اتّحاد ارزشى آنان
مىتوان گفت : دريافت صحيح وحدت انسانها و تجريد دقيق اين حقيقت عظمى