آيا اعتدال روانى حقيقتا وجود دارد
موضوع يكم
- بىنهايت بودن امتياز طلبى انسان ، چه در شكل قدرت كور [ كه صاحبش مىخواهد آزادى مطلق در بارهء هرچه مىخواهد انجام بدهد داشته باشد ] و چه در صورت كمال بينا كه به نظر مىرسد مبتنى بر « گسترش خواهى خود اعلى » بر هرچه كه در جهان هستى است مىباشد . و چون پديدهء امتياز طلبى متّكى به خود گسترى يا بالعكس : ( خودگسترى متّكى به امتياز طلبى ) نهايتى ندارد و حدّ اعلاى آن مشخّص نبوده و داراى مرز نيست ، لذا اعتدال حقيقى براى روان آزاد و داراى قدرت بر گسترش وجود ندارد . بايد در نظر بگيريم كه احساس ضرورت خودگسترى احساسى است اصيل و فقط عوامل گوناگون تخدير است كه مىتواند اين احساس اصيل را خنثى نمايد . در بارهء اهمّيّت اين احساس همين قدر كافى است كه بدانيم بعضى از متفكَّران بر اين عقيدهاند كه هر اندازه يك انسان با جهانى كه در آن زندگى مىكند و با انسانهائى كه با آنها در حال ارتباط است ، بيشتر تأثير و تأثّر داشته باشد ، اين انسان رشد يافته تر است . بعضى ديگر قدم فراتر نهاده مىگويند : هيچ تعريفى براى انسان منطقىتر از آن نيست كه بگوئيم : « انسان حيوانى است كه بيش از همهء موجودات دنيا مىتواند با جز خود در حال تأثير و تأثّر باشد » و بهر تقدير هيچ متفكَّرى آگاه از انسان نمىتواند در اين عامل كشش انسان از « آن چنان كه هست » به « آن چنان كه بايد » ترديدى داشته باشد ، مگر اين كه خود فاقد عامل مزبور بوده باشد ، و ما با چنين اشخاصى سخنى براى گفتن نداريم ، چنان كه ما در برابر فرويد كه خود به حسّاسيّت ( آلرژى ) بيمار گونهء خود در بارهء مسائل معنوى اعتراف نموده است ، سخنى براى گفتن در حقائق معنوى نداريم ( 1 ) . قطعى است كه ما بدون پذيرش اين عامل ( كشش از « آن چنان كه هست » به