شد سرم كاليوه عقل از سر بجست
خاصه اين سر را كه مغزش كمتر است
عفو كن اى خوب روى و خوب كار
آنچه گفتم از جنون اندر گذار
گفت اگر من گفتمى رمزى از آن
زهرهء تو آب گشتى آن زمان
گر تو را من گفتمى اوصاف مار
ترس از جانت بر آوردى دمار
مصطفى فرمود گر گويم براست
شرح آن دشمن كه در جان شما است
زهرههاى پر دلان بر هم درد
نى رود ره نى غم كارى خورد
نى دلش را تاب ماند در نياز
نى تنش را قوّت صوم و نماز
همچو موشى پيش گربه لا شود
همچو ميشى پيش گرگ از جا رود
اندر او نى حيله ماند نى روش
پس كنم ناگفته تان من پرورش
همچو بو بكر ربابى تن زنم
دست چون داود در آهن زنم
تا محال از دست من حالى شود
مرغ پر بر كنده را بالى شود
چون يَدُ الله فَوْقَ أَيْدِيهِمْ بود
دست ما را دست خود فرمود
احد پس مرا دست دراز آمد يقين
بر گذشته ز آسمان هفتمين
دست من بنمود بر گردون هنر
مقريا ، بر خوان كه * ( انْشَقَّ الْقَمَرُ ) *
اين صفت هم بهر ضعف عقلهاست
با ضعيفان شرح قدرت كى رواست
خود بدانى چون بر آرى سر ز خواب
ختم شد و اللَّه أعلم بالصّواب
گر تو را من گفتمى اين ماجرا
آن دم از تو جان تو گشتى جدا
مر تو را نى قوت خوردن بدى
نى ره پروا و قى كردن بدى
مىشنيدم فحش و خر مىراندم
ربّ يسرّ زير لب مىخواندم
از سبب گفتن مرا دستور نه
ترك تو گفتن مرا مقدور نه
هر زمان مىگفتم از درد درون
اهد قومى أنّهم لا يعلمون
سجدهها مىكرد آن رسته ز رنج
كاى سعادت وى مرا اقبال و گنج
از خدا يا بى جزاهاى شريف
قوّت شكرت ندارد اين ضعيف
شكر حقّ گويد تو را اى پيشوا
آن لب و چانه ندارم و آن نوا
تعبير بسيار با اهمّيّتى در جملات مورد تفسير وجود دارد كه بررسى و دقّت در آن لازم است و آن عبارت از تعبير كظهر الحنيّة به معناى انحناى قوس است كه