آنان گوش انسانى نداشتند . اگر گوش انسانى داشتند ، مىشنيدند ، زيرا انسان به حيات و آرمانهاى اعلاى آن علاقمند است و امير المؤمنين عليه السلام براى آنان جز اصول « حيات معقول » و آرمانهاى والاى آن ، چيزى ديگر نمىگفت . آيا آنان واقعا نمىفهميدند كه امير المؤمنين انسان شناس چه مىگويد پس بقول مولوى مىبايست آن گوشها را بفروشند و گوش ديگر بخرند -
گوش خر به فروش و ديگر گوش خر
كاين مطالب را نيابد گوش خر
ولى بسيار بعيد به نظر مىرسد كه آنان سخنان آن حضرت را نمىفهميدند . چطور ممكن بود كه سخنان آن حضرت را نفهمند آن حضرت براى آنان فلسفه و علوم دشوار و رياضيّات عالى نمىگفت تا احتمال برود كه آنان سخنان او را نمىفهميدند . او در بارهء زندگى سعادتمندانه كه همان « حيات معقول » است با آنان گفتگو ميكرد و در بارهء زشتيها و پستىهاى زندگى وابسته به هوى و هوس و مال دوستى و مقام پرستى و عواقب قبيح زندگى جاهلانه و خود محورانه و ميخكوب شدن در فرهنگ رسوبى گذشتگان ، بانان هشدار مىداد و موعظه مىفرمود . پس چرا آنان سخنان آن حضرت را نمىشنيدند با اين كه هم مىفهميدند آن حضرت چه مىگويد و هم درك مىكردند كه انگيزه و هدف وى سعادت واقعى آنان با ورود به « حيات معقول » است . خلاصه اگر چه هويّت امير المؤمنين عليه السّلام مخصوصا چهرهء رو به ماوراى طبيعى او ، براى آن مردم قابل شناخت نبود ، ولى آن سطوح روحى و ذهنى و كلامى امير المؤمنين عليه السّلام را كه براى آن مردم مطرح بود ، به خوبى مىفهميدند و مىشناختند . تعريف و توصيفهائى كه از عدّهء فراوانى از مردم آن زمان در بارهء علم و عدالت و عفّت و شجاعت و حكمت آن حضرت نقل شده است ، بهترين دليل آن است كه چهرهء اجتماعى او براى عدّهء فراوانى از مردم قابل فهم بوده است . لذا بايد گفت : مردم اندكى از شناختن امير المؤمنين عليه السّلام و فهم سخنان و دعوت او معذور بودهاند .
16 ، 17 - أ شهود كغيّاب و عبيد كأرباب ( [ آيا مىتوان نظير شما مردم را ديد كه ] در ظاهر مشهوديد ولى در حقيقت غائبيد و در ظاهر مالكان و در باطن بردگانيد . )