گوش من لا يلدغ المؤمن ( 1 ) شنيد
قول پيغمبر بجان و دل گزيد
وقتى كه حيوانات توكَّل به خدا را به شير توصيه ميكنند ، شير در پاسخ آنان مىگويد :
گفت : آرى گر توكَّل رهبر است
اين سبب هم سنّت پيغمبر است
گفت پيغمبر به آواز بلند
با توكَّل زانوى اشتر ببند
رمز الكاسب حبيب اللَّه شنو
از توكَّل در سبب كاهل مشو
رو توكَّل كن تو با كسب اى عمو
جهد ميكن ، كسب ميكن مو بمو
جهد كن جدّى نما تا وارهى
ورتو از جهدش بمانى ابلهى
بار ديگر شير در پاسخ حيوانات كه توكَّل را به او توصيه مىكنند ، چنين مىگويد :
گفت شير : آرى ، ولى ربّ العباد
نردبانى پيش پاى ما نهاد
پايه پايه رفت بايد سوى بام
هست جبرى بودن اينجا طمع خام
پاى دارى چون كنى خود را تو لنگ
دست دارى چون كنى پنهان تو چنگ
خواجه چون بيلى بدست بنده داد
بىزبان معلوم شد او را مراد
دست همچون بيل اشارتهاى اوست
آخر انديشى عبارتهاى او است
چون اشارتهاش را بر جان نهى
در وفاى آن اشارت جان نهى
بس اشارتهاش اسرارت دهد
بار ، بر دارد ز تو ، كارت دهد
حاملى ، محمول گرداند ترا
قابلى ، مقبول گرداند ترا
قابل امرويى قابل شوى
وصل جوئى بعد از آن و اصل شوى
سعى شكر همّتش قدرت بود
جبر تو انكار آن نعمت بود
شكر نعمت ، نعمت افزون كند
كفر نعمت از كفت بيرون كند
هامش
( 1 ) . اشاره بروايتى از معصوم است كه مىفرمايد : لا يلدغ المؤمن من جحر مرّتين ( مؤمن از يك لانه دو بار گزيده نمىشود )