طرف ديگر ، بزرگترين عامل روشنائى درون و افزايش تدريجى آن روشنائى است كه عمل مطابق دريافت حقيقت را مانند معلولى كه بالضّروره بدنبال علَّت خود مىآيد ، بدنبال خود مىآورد . اگر چنين هويّتى براى شخصيّت آدمى منعقد نگردد ، بر فرض اين كه انسان در هر روز با هزاران حقيقت و واقعيّت روياروى شود ، همهء آن حقائق به جهت اختلال در هويّت شخصيّت ، مانند اشباح و سايهها و كابوسها و امواج مبهم از برابر ديدگان آدمى رژه مىروند و نابود مىگردند و در نتيجه انسان است و حيات پوچ او .
اشخاص فراوانى چه از صنف مردان و چه از صنف زنان در هر دوره از دورههاى سه گانهء جوانى و ميانسالى و سالمندى ، كه بيشتر افراد آنان را تحصيل كردهها تشكيل مىدهند ، از اين جانب مىپرسند : چرا فروغ حيات براى ما بسيار بسيار ضعيف و ناچيز مىنمايد چرا ما از داشتن گمشدهء نا معيّن اين همه رنج مىبريم . من غالبا مىديدم اين اشخاص همان سخن تولستوى را تكرار مىكنند كه مىگويد : « احساس مىكردم چيزى در درونم فرو ريخته بود كه همواره زندگيم بر پايهء آن استوار بود . احساس مىكردم چيزى نداشتم تا بدان بياويزم و زندگى معنوى از فعّاليّت باز ايستاده بود . . . آن گاه به حال خود نظر كردم ، مردى سالم و خوشبخت كه طناب را پنهان مىكند تا خود را از سقف اتاقى كه هر شب در آن تنها مىخوابد ، حلقآويز نكند ، مىديدم . ديگر تيراندازى نمىكنم ، مبادا كه تسليم وسوسهء بسيار آسان پايان بخشيدن به زندگيم با تفنگ بشوم . نمىدانستم چه مىخواستم ، از زندگى مىترسيدم ، مىخواستم رهايش كنم ، و با اين حال همچنان به آن اميد بسته بودم . همهء اين احساسها درست زمانى دست داد كه وضع ظاهرى زندگيم حكم ميكرد ، بايد كاملا سعادتمند باشم . همسر خوبى داشتم كه دوستم داشت و دوستش داشتم ، فرزندان خوب و ثروت سرشارى داشتم كه بىآنكه زحمتى بكشم ، بر آن افزوده مىشد . خويشاوندان و آشنايانم بيش از هر زمان ديگرى برايم احترام قائل بودند ،
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 88
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٨٨