مىشود كه هر انسانى كه رابطهء حيات خود را با موجودات جهان هستى در مجراى جبر قرار داد و از ارتباط آزاد با آنها محروم گشت ، همان موجودات چه از سنخ آهن پارهها باشد ، و چه از سنخ گلها و رياحين و چه انديشههاى حرفه اى ، حيات آن انسان طبيعت اصلى خود را از دست مىدهد و مبدّل به همان موجودى مىشود كه با جبر و ضرورت با آن ارتباط برقرار كرده است . در فيلم چاپلين اين حقيقت با روشنترين نمود قابل مشاهده است كه چاپلين به جهت از دست دادن رابطهء آزاد با ابزار ماشينى ، سطوح طبيعى روان او جز مهره و پيچ و غير ذلك ، در اين زندگانى نمىبيند . و اين كه مولوى مىگويد :
اى برادر تو همان انديشه اى
ما بقى خود استخوان و ريشه اى
گر بود انديشه ات گل گلشنى
ور بود خارى تو هيمهء گلخنى
مسلَّما منظور مولوى ارتباط جبرى و اضطرارى با گل و خار نيست ، بلكه منظور رابطهء آزاد تا هدفگيرى آزاد در ارزشها يا ضدّ ارزشهاى انسانى است . پس بايد گفت : طبيعت حيات انسان با حفظ رابطهء آزاد با اشياء اگر چه خشنترين و ناهنجارترين پديدههاى جهان هستى هم بوده باشد ، مىتواند از راه دريافت معناى هستى و مخصوصا هستى خويشتن آنها را دريافت نمايد ، اگر چه دريافت اشياء خشن و زشت و ناهنجار نه تنها لذّتبار نيست ، بلكه موجب تاثّرات ناگوار هم بوده باشد ، همان گونه كه آدمى از صفات پليد و از كردار زشت خود احساس نفرت مىنمايد . براى اثبات همين مدّعا مىتوانيد شخصى را در نظر بگيريد كه احتياجى حياتى بيك قطعه آهن يا شناخت آن دارد ، در آن هنگام كه به مقصود خود نائل مىشود ، مغز و روان او در عاليترين نشاط غوطه ور مىشود ، و اگر فرضا حرفهء او گل كارى بوده باشد ، و حرفهء مزبور براى او بطور جبر تحميل شده باشد ، قطعا بدست آوردن آن قطعه آهن و يا شناخت آن بسيار نشاط انگيزتر از نگاه او به گلها خواهد بود . بنا بر اين بار ديگر اصرار مىكنيم كه آنچه اصيل است شناخت قانون حيات انسانى است