اين صدا در كوه دلها بانگ كيست
كه پر است زين بانگ اين كه گه تهيست
هر كجا هست آن حكيم اوستاد
بانگ او از كوه دل خالى مباد
مولوى
هيچ مىدانيد آن فغان و غوغا و اين بانگ دل چه مىگويد چيزى كه اينها مىگويند عبارتست از واقعيّت وجود شما . اينها مىگويند : شما نمىتوانيد هستى و نيستى خود را يكى بدانيد و شما هستيد و همين كه اين حقيقت واضح را پذيرفتيد كه هستيد ، نمىتوانيد بگوئيد : هستى من بيهوده و لغو و خطائى از طبيعت است . اگر چنين فكر كنيد بزرگترين خطا را مرتكب شدهايد ، خطائى كه به نابودى وجود شما تمام خواهد گشت . زيرا مرتكب چنين خطاى مهلك ، نخست واقعيّت جهانى را منكر مىشود كه با ميلياردها رويدادها و روابط منظَّم و دقيق وجود ترا تحقّق بخشيده است ، بنا بر اين اعتقاد به بىتفاوتى وجود و عدم يك انسان ، مساوى اعتقاد به بىتفاوتى هستى و نيستى جهان است . ممكن است بگوئيد : اين فغان و غوغا و بانگ درونى براى من معناى روشنى را ابراز نمىكنند ، شايد اين پديدهء درونى صداى سركشى غرائزى است كه در درون من سركوب شدهاند . اين هم يك تأويل نابجاى ديگر براى پرده انداختن بر روى حقيقت ، زيرا -
حافظان را گر نبينى اى عيار
اختيار خود ببين بىاختيار
روى در انكار حافظ برده اى
نام تهديدات نفسش كرده اى
روى در انكار وجدان و نداى اصيل و الهى بردن و آن را به تهديدات نفس تأويل كردن ، گريزى ديگر از حقيقت است كه فقط در عالم خيال امكان پذير است . بكدامين علَّت سركوبشدن غرائز فقط احساس هدفدار بودن زندگى را نتيجه داده و براى تحريك بسوى هدف داد و فرياد به راه انداخته