آنان چيست . وقتى كه انسان نداند كه مقصد نهائى زندگيش چيست ، قطعا از تفسير و توجيه زندگى خود ناتوان خواهد بود . به همين دليل بوده است كه آنان كه در اين دنيا بدون اعتقاد به معاد و ابديّت زندگى ميكنند ، به هيچ وجهى اهمّيّتى به سؤال « از كجا آمدهام براى چه آمدهام بكجا مىروم » نمىدهند و از اين كه اهمّيّتى به سه سؤال مزبور نمىدهند ، نه تب مىكنند و نه سرما مىخورند ، چشم درد هم نمىگيرند و در خور و خواب و خشم و شهوتشان هم خللى بوجود نمىآيد . چنان كه اگر « من » خود را هم ناديده بگيرند خارى در پايشان نمىخلد و شيشههاى سفيد عينكشان آبى نمىگردد . فقط تحوّلى شگفتانگيز كه در مغز و درون آنان ايجاد مىگردد ، اينست كه كارگاه مطلقسازى مغزشان شديدا به كار مىافتد و هر مفهومى را كه مورد درخواست خود قرار بدهند ، با فعّاليّتهاى ذهنى آن را مطلق نموده و از اين راه بجاى آن مطلق واحد كه مىتواند پاسخگوى سه سؤال فوق بوده باشد ، مطلقهاى بىشمار براى خود مىسازند بعنوان مثال : شخصيّتى آنانرا به خود جلب مىكند . با اين كه آن شخصيّت پيش از ساليان بلكه پيش از قرنها پوسيده و از بين رفته است ، چنان سطوح مختلف مغزى و روانى آنانرا اشغال مىكند كه يا خود يك حقيقت مطلق تلقّى مىشود و يا سدّ راه عبور بسوى مطلق حقيقى مىگردد . ممكن است مطلقى را كه ذهن بوجود مىآورد ، زيبائى بوده باشد و ممكن است مقام و قدرت ، و اگر مقدارى با انسانها سر و كار داشته باشد و يا بخواهد از تمجيد و تحسين انسانها خود را مطرح نمايد ، مطلقى بنام انسان مىسازد و اين موجود را كه اكثرا با بيمارى خودخواهى از اطلاق مىافتد و خود را بدست زوال و فنا مىسپارد و اغلب با دست خود ميدان تنازع در بقا را به چنگيزها و تيمور لنگها و سزار بورژياها و بناپارتها باز مىكند ، به درجه اى بالاتر از خدائى مىرسانند و حسّ مطلقجوئى خود را اشباع مىنمايند ولى همهء اين بازيگريهاى ذهنى و تسليتها و شكّ و انكارها
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 42
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٢