دمبدم وابسته دام نويم
هر يكى گر باز و سيمرغى شويم
مىرهانى هر دمى ما را و باز
سوى دامى مىرويم اى بىنياز
اى خدا بنماى تو هر چيز را
آن چنان كه هست در خدعه سرا
دانه بنموده به ماوان بوده شصت
و انما هر چيز را آن سان كه هست
تا آن گاه كه از شدّت غوطه خوردن در پديدههاى جالب دنيا نه دامى بشناسد و نه دانه اى ، زيرا خود او به طنابى از دامهاى گسترده مبدّل گشته است و نمىتواند خود را از دست و پاى خويشتن باز كند و رها گردد . تدريجا وجود اين انسان نشانهء تيرهاى كشندهء مرگ مىگردد . تيرى كه مرگ رها مىكند ، هرگز از نشانه اى كه گرفته است منحرف نمىشود و بخطا نمىرود و هيچ انسان نيرومندى توانائى جلوگيرى از فرو رفتن چنگالهاى تيز مرگ ندارد -
و إذا المنيّة أنشبت أظفارها
ألفيت كلّ تميمة لا تنفع
( در آن هنگام كه مرگ چنگالهاى خود را فرو برد ، خواهى ديد كه هيچ حرز و توسل به امور غير طبيعى سودى نخواهد داشت ) .
همان دنيا با آن عوامل و پديده هايش كه مشاعر و انديشهء آدمى را از انقراض و پايان گرفتن زندگى غافل مىسازند و هر يك از آنها با صورتى ابدى نما سراغ آدمى را مىگيرند ، سند « بايد به روى » او را امضاء ميكنند و بقول مردم همان عوامل كه انسان را سوار مركب پر زر و زيور دنيا كرده بودند ، وى را از آن مركب پائين مىآورند ، رو بكجا رو به خوابگاهى تنگ و تاريك و وحشتناك
از تن چو برفت جان پاك من و تو
خشتى دو نهند بر مغاك من و تو
و آن گاه براى خشت گور دگران
در كالبدى كشند خاك من و تو
آيا داستان زندگى اين انسان در آن خوابگاه بپايان مىرسد نه هرگز ، بلكه آنچه تمام شده كشت و كار مزرعهء زندگى بوده است و با ورود به آن خوابگاه زمان مشاهدهء محصول فرا مىرسد و نتائج مقدّمات و معلول علَّتها و عكس -