تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
دانش ناقص كجا اين عشق زاد عشق زايد ناقص امّا بر جماد
و جاى ترديد نيست كه ماهيّت خود طبيعى اگر كاملا شناخته شود ، قابل محبّت و عشق نيست ، بلكه ضرورتى را در موجوديّت بشرى دارد كه در ديگر حيوانات نيز وجود دارد . هرگز از يك انسان عاقل شنيده نشده است كه « من به نفس كشيدن خود محبّت و عشق مىورزم » ، « من عاشق مكان گرفتن خود مىباشم » البتّه اين كه مىگوئيم : « خود طبيعى قابل محبّت و عشق ورزيدن نيست ، بلكه وجود آن از ضرورتى مانند ضرورت موتور براى ماشين برخوردار است » مشروط باينست كه « خود طبيعى » كار طبيعى خود را انجام بدهد و امّا در صورتى كه حماقتهاى آدمى و بىاعتنائى او به وصول و ارزشها موجب حاكمّيت مطلق « خود طبيعى » در درون بوده و همهء استعدادها و قواى مغزى و روانى آدمى را در استخدام خود در آورد ، پليدترين دشمنى است كه انسان را به سقوط و نابودى مىكشاند . با ملاحظهء مطالب فوق روشن مىشود كه مقصود از خويشتن كه مورد محبّت و علاقه معقول انسان مىتواند بوده باشد ، خويشتن حقيقى او است كه خود را جزئى از هستى هدفدار تلقّى نموده و هدف اعلاى هستى را كه عبارتست از قرار گرفتن در جاذبهء خداوندى از حركت در مسير « حيات معقول » تعقيب مىنمايد . اين كه گفتيم : « خويشتن حقيقى » براى اينست كه « زيستن با » خود طبيعى « براى آن موجودى كه انسان ناميده مىشود و داراى استعداد وصول به كمال و قرار گرفتن در جاذبهء كمال اعلا را دارد زيستن با خود مجازى است . وقتى كه حكما به پيروى از افلاطون مىگويند : مت بالإرادة تحيى بالطَّبيعة ( با اراده بمير تا با طبيعت روح زندگى كنى ) شوخى نمىكنند ، زيرا مقصود اصلى گويندهء عبارت فوق اينست كه
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 339 | محمد تقي جعفري