تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
گفت حقّ ادبارگر ادبارجو است خار روئيده جزاى كشت او است چون كه عيسى ديد كان ابله رفيق جز كه استيزه نمىداند طريق مىنگيرد پند او از ابلهى بخل مىپندارد او از گمرهى خواند عيسى نام حقّ بر استخوان از براى التماس آن جوان حكم يزدان از پى آن خام مرد صورت آن استخوان را زنده كرد از ميان برجست يك شير سياه پنجه بر زد كرد نقشش را تباه كلَّه اش بركند و مغزش ريخت زود همچو جوزى كاندر او مغزى نبود

خوف و هراس از پايان كار

آنان كه اين زندگى را يك پديدهء ساده اى مىپندارند كه قوانين ناآگاه طبيعت آن را بدون هدف بجريان انداخته است ، چنان كه آغاز حكمتآميزى براى آن سراغ ندارند ، پايان معقولى هم براى آن تصوّر نمىكنند و لذا نه محاسبه اى را براى آغاز زندگى ضرورى مىدانند و نه بيم و هراس و برحذر بودن در بارهء پايان آن را جائز مىشمارند . در نتيجه منطقى را كه از اين گريز از محاسبات بيرون مىآورند ، همانست كه هدونيستها ( سرخوشان ) ، ( خوشباشان ) ، ( لذتپرستان ) براى بشريّت تحفه آورده‌اند پس هيچ نترسيد ، حساب نكنيد ، بگذاريد طبيعت كار خود را با همهء جبر و ناآگاهى كه دارد ، به خوبى انجام بدهد به افسانه‌هاى افسانه سرايان و اساطير گذشتگان اعتنائى نكنيد كه چند روز ديگر آفتاب بهر جا كه بنگرد ، نشانى از تو نخواهد يافت ، نه در روى زمينت خواهد يافت و نه در ميان گورى كه لاشهء بيجانت را در برابر چشمان اشگآلود اقرباء و خويشاوندانت در آن نهادند و دنبال كار خود رفتند . اگر اين توصيه‌هاى دلسوزانه ( هيچ نترسيد و هيچ حساب نكنيد ، بگذاريد طبيعت كار خود را با همه جبر و ناآگاهى كه دارد ، انجام بدهد ) فقط موجب يك زندگى بىوسوسه و بىدغدغهء خاطر و با رفاه و آسايش و برخوردارى