سستى مىكردند ، ابن ملجم حتماً على را به قتل مىرسانيد . حادثه اين بود كه وقتى ابن ملجم از مكّه وارد كوفه شد ، به خانهء يكى از دوستان خود رفت و در آنجا به « قطّام » دختر اخضر - كه در حسن و جمال بىنظير بود - برخورد كرد . پدر و برادر قطّام در جنگ نهروان كشته شده بودند . چشم ابن ملجم كه به چهرهء دلآراى قطّام افتاد ، دل از كف داد و عاشق او شد و از وى خواستگارى كرد . قطام پاسخ داد : مهرّيهء من چيست ؟
ابن ملجم گفت : هر چه كه بخواهى . . . قطام گفت : من سه هزار درهم پول ، يك غلام ، يك كنيز و قتل علىبنابىطالب را مىخواهم .
ابن ملجم پاسخ داد : سه هزار درهم ، غلام و كنيز را مىدهم ، اما توان قتل على را ندارم . قطّام براى تطميع او گفت : اگر على عليه السلام را بكشى ، جان و روانم را آرام كردهاى و سالها در آغوش من زندگى خوبى خواهى داشت !
ابن ملجم كه قبلًا دربارهء تصميم خود به شك افتاده بود ، زيرا براى مردى چون او ، هر اندازه هم كه پست فطرت و كوتاه فكر باشد ، آسان نيست على عليه السلام را به دلايلى كه آن حضرت سبب آن نبوده به قتل برساند و براى انسان آسان نيست كه خود را در وادى ترسناكى بيفكند كه از پايان آن بىخبر است ، ولى سرنوشت چنين بود كه شك او از ميان برود و به كار خويش راغبتر شود . بدينترتيب دست روزگار ، ابن ملجم را در راه آن جنايت بزرگ قرار داد و دست او را براى رها كردن تير جديدى به سوى امام باز گذاشت .
آرى ، تصادف ، عبدالرّحمن را به خانهء دوستش كشاند و در همان لحظه قطّام را هم به آن خانه رساند و در آنجا قرار آن مهرّيهء عجيب بسته شد . در اين باره شاعر گفته است :
من تاكنون در ميان عرب و عجم چنين سخاوتمندى نديدهام كه مهريهاى به سنگينى مهر قطّام قرار دهد . ( سه هزار درهم ، غلام و كنيز و كشتن على عليه السلام با شمشير تند آبدار ) . مهرّيه هر قدر گرانتر باشد ، باارزشتر از على عليه السلام نيست و ضربتى بدتر از
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 566
مساهمون: جورج جرداق
ص٥٦٦