مقابل مردم نامش را بر زبان آورد ، زيرا مىترسيد علاقهء مردم به آن حضرت بيشتر شود .
هشام خود را به نادانى زد و گفت : « او را نمىشناسم ! »
گفتهء هشام بن گوش فرزدق رسيد . بلافاصله گفت : « من او را مىشناسم ! » سپس در جايگاهى بلند ايستاد . آتش روحش شعله كشيد و اشعار جاويدان خود را اينگونه آغاز كرد :
هذا الذى تعرف البطحاء و طائة * و البيت يعرفه و الحل و الحرام
اين مرد كسى است كه ريگها گامهاى او را مىشناسند . كعبه او را مىشناسد .
زمينهاى داخل و خارج حرم او را مىشناسند . »
هشام بن عبدالملك عصبانى شد و شاعر را در جايى ميان مكه و مدينه زندانى كرد .
فرزدق او را هجو كرد و بدون ترس از پايان كار خود ، بنىاميه را مورد حمله قرار داد .
از جمله مطالبى كه او دربارهء هشام گفت اين شعر است : « سرى كه بر تن دارد سر بزرگان نيست ، چشمى دارد كه كج است و عيوب آن آشكار است ! »
آنچه دربارهء ياران خاندان ابىطالب عليه السلام در صدر اسلام گفته شد ، گرچه بسيار اندك است ، اما همين مختصر ، تصويرى روشن از حقيقت يارانى است كه جان خود را فدا كرده و به شهادت رسيدند ، ولى ثابت كردند آنان مقياس كرامت انسانى هستند !
اما ياران بنىاميه دو گروه بودند : دستهاى مجذوب رشوه و پول شده بودند . اين دسته ، وجدان خود را به بهاى ناچيزى فروختند . دستهء ديگر به تحمّل پستى و حقارت خو گرفته بودند . اين دسته مىخواستند انتقام كمبودهاى ذاتى و خصلتى و عقدههاى بىشمار خود را گرفته و پاسخگوى نهادهاى ناپاكى باشند كه در وجودشان ريشه دوانيده بود !
از جمله كسانى كه رشوه جذبشان كرد ، مزدوران ابوسفيان بن حرباند . هر چند مفهوم رشوه در نظر آنها متفاوت بود و نوع رشوههايى كه به رشوهگيران پرداخت