تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 467

مساهمون:

ص٤٦٧
كرد و اميرالمؤمنين يزيدبن معاويه و حزب او پيروز شدند . شكر خداى را كه دروغگو فرزند دروغگو ، حسين‌بن على عليه السلام و يارانش كشته شدند ! » هنوز گفتار ابن زياد به پايان نرسيده بود كه پيرمردى به نام « عبدالله بن عفيف ازدى » يار على عليه السلام در جنگ جمل و صفين از گوشه مسجد به‌پاخاست و در همان روزى كه فرماندار كوفه احساس نهايت قدرت و عظمت را مىكرد كه بر على و فرزندانش پيروز شده و به خود مىباليد ، بر او فرياد زد : « اى پسر مرجانه ! آيا فرزندان پيامبر را به قتل مىرسانى و روى منبر در جايگاه راست‌گويان مىنشينى ؟ دروغگو تو و پدرت و اربابت و پدرش هستيد ! » صبحگاه فردا ، پيرمرد در ميدان كوفه به دار آويخته شده بود ! فرزدق شاعر در اوج قدرت بنىاميه ، با سرودهء مشهور خود دربارهء امام زين‌العابدين عليه السلام ، بدون ترس از مرگ ، طوفانى همچون صاعقه بر سر بنىاميه فرود آورد . فرزدق كه امام زين‌العابدين عليه السلام و فرزندان ابىطالب را با قصيدهء خود ستود ، انگيزه‌اى جز علاقه‌مندى و ارادت به آن خاندان نداشت و سود مادّى و پاداشى نمىخواست . داستان از اين قرار است كه : هشام بن عبدالملك اموى ، در زمان پدر خويش به مكه رفت . وى در اطراف خانهء خدا طواف مىكرد ، ولى به علت ازدحام جمعيت و زيادى مردم نتوانست خود را به حجرالاسود برساند و مردم هم چون از بنىاميه نفرت داشتند ، راهى برايش بازنكردند . در همين هنگام امام زين‌العابدين عليه السلام وارد مسجدالحرام شد و به گرد كعبه طواف نمود . هنگامى كه به حجرالاسود رسيد ، صفوف جمعيت براى آن حضرت شكافته شد و مردم به احترام و عظمتش سرها را پايين آوردند و امكان دادند دست حضرت به حجرالاسود برسد ! يكى از مردم شام به هشام بن عبدالملك ، جانشين عبدالملك بن مروان گفت : « اين مرد كيست كه چنين ارج و عظمتى در ميان مردم دارد ؟ » هشام بن عبدالملك با اين كه آن حضرت را كاملًا مىشناخت ، جرئت نكرد در