على گردنبند را در گردن دخترش ديد و آن را شناخت و از او پرسيد : اين گردنبند از كجا بهدست تو رسيده است ؟ گفت : من آن را از ابورافع - متصدى بيتالمال - اميرالمؤمنين به امانت گرفتهام كه در روز عيد آن را زينت خود سازم و پس از سه روز بازپس بدهم . اميرالمؤمنين مرا احضار كرد ، به نزد وى رفتم . فرمود : ابورافع ! به مسلمانان خيانت مىورزى ؟ گفتم : به خدا پناه مىبرم كه به مسلمانان خيانتى بكنم ! فرمود : گردنبندى كه در بيتالمال مسلمانان است ، چگونه بدون اجازهء من و رضايت مردم ، به دختر من امانت دادهاى ؟ گفتم : يا اميرالمؤمنين ! او دختر شماست و از من خواست آن را به او امانت بدهم و من آن را بهعنوان امانت تضمين شده به او دادم كه بهطور سالم به جاى خود برگرداند . فرمود : همين امروز آن را پس بگير و هرگز اين قبيل كارها را تكرار مكن كه تو را مجازات مىكنم .
مطلب به گوش دخترش رسيد . به او گفت : اميرالمؤمنين ! من دختر شما و پارهتن شما هستم . چه كسى سزاوارتر از من است كه از اين گردنبند استفاده كند ؟ به دخترش فرمود : دخترم ! از جادهء حق دور مشو ! آيا همهء زنان مهاجرين و انصار در روز عيد ، با چنين زيورى آرايش مىكنند ؟ . . . من آن را از دختر امام گرفتم و به جاى خود گذاشتم .
حتى در سادهترين و كوچكترين كارها نيز عدالت در روح على جريان داشت . او اگر با يكى ديگر از مردم در انتخاب كالايى از كالاهاى دنيا ، حق مساوى داشت ، ترجيح مىداد اين انتخاب را بهعهده رفيق خود بگذارد تا او خيال نكند كه بهرهء بهتر از آن بزرگان بوده و كوچكترها در آن حقى ندارند . بههمين جهت روزى كه بههمراهى غلامش به نزد « ابونوار » رفت و از ابونوار دو پيراهن خريد ، به غلام خود گفت :
هركدام را كه مىپسندى انتخاب كن ! نخست غلام يكى را برداشت و سپس على آن ديگرى را اختيار كرد .
سفارشهاى امام و نامههاى وى به فرمانداران ، شايد هميشه بهدور محور واحدى مىچرخيد و آن عدالت بود . و مردم به همين دليل عليه او متحد شدند ، زيرا على منافع
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 153
مساهمون: جورج جرداق
ص١٥٣