مردى گفت « من دارم » و سپس آن را آورد و به على داد . على آن را پوشيد و گفت :
« سپاس و حمد بر خداوند است كه اين پوشاك از اوست » !
مردى براى على ، خوردنىِ گوارا و شيرينى آورد كه آن را « پالوده » مىگفتند . على به آن نگاه كرد و آن را نخورد و گفت : « بهخدا كه تو بوى خوش ، رنگ خوب ، طعم پاكى دارى ولى من دوست ندارم نفسم را به چيزى عادت دهم كه به آن عادت ندارد » !
على در همان خانه ، همچنان با قناعت مىزيست كه ابن ملجم به او خيانت كرد و مسلماً هيچيك از افراد ملت او ، در زندگى بىبهرهتر از خود على نبود ، و على با همان سهم و نصيب بود تا درگذشت ، در حالىكه او خليفهء مسلمانان بود . و بهنظر من اين بىرغبتى على به دنيا در حقيقت مفهومى از مفاهيم شجاعت و قهرمانى او بود ، با اينكه بعضى چنين خيال مىكنند كه اين دو از همديگر جدا هستند . ولى آيا شجاعت و مردانگى على در حقيقت خود ، نمودارى از شهامت و اخلاق او نيست ؟ آيا اين نشاندهنده حقيقت جهاد او در راه طرز فكرى عالى و انسانى نيست كه او را وادار مىسازد كه در راه پيروزى ستمديدگان و بيچارگان و رهايى آنان از چنگال خونخواران ، اقدام كند ؟ . . .
آيا راستى على مىپذيرد در سرزمينى كه بينوايان و درماندگان آن بسيارند ، او از خوشىهاى زندگى استفاده كند ؟
در روايت آمده كه روزى بر على و اهل بيت او گرسنگى غلبه كرد و آنها چيزى در منزل نيافتند كه بخورند . على از منزل بيرون آمد تا كارى بكند و طعام و نانى بهدست آورد . به همينمنظور ، كار سيرابنمودن نخلستانى را بهعهده گرفت تا درقبال آن مقدارى جو بگيرد . يك شب كار كرد و سهم جو را دريافت نمود . در منزل آن را سه قسمت كردند . از قسمت اول غذايى بهنام « حريرة » « 1 » درست كردند . در همان هنگام ،
هامش
( 1 ) . نانى را كه با شير بپزند ، حريره گويند ! م .