حال موضوعاتى كه در كتابهاى تجزيه اى انسان مطرح است و ما آنها را براى تحقيق در علوم انسانى عنوان كرده و مورد تحقيق قرار مىدهيم و فرا مىگريم درست شبيه مثالى است كه متذكر شديم .
اكنون به مقدارى از اجزاء يا ابعاد گسيخته از وحدت انسانى را مورد توجه قرار مىدهيم : 1 - نخست گفته مىشود : انسان موجودى است كه در زمانهاى بس طولانى از كوچكترين و بسيطترين جزء حيات حركت كرده و به مرحلهء انسان بودن رسيده است . وقتى كه مىپرسيد اين همه جهشها و دگرگونيها در مسير حيات چرا و براى چه بوجود آمدهاند كه انسان را بوجود آوردهاند آخرين پاسخى كه به امثال اين سؤال خواهيد شنيد ، اين است كه ما بروز موجوديت اين موجود را كه انسان ناميده مىشود براى شما توصيف مىكنيم و كارى به اين نداريم كه اصل حيات چيست و چرا اين مسير را انتخاب كرده است زيرا با فرض اين كه كل سلسلهء حيوان حقيقتى نيست كه با آگاهى و هدفدارى حركت كند ، تا شما بگوئيد : راه تكامل را مىپيمايد و رابطه حيات با كل مجموعه طبيعت و هستى چيست زيرا بنا به روشى كه شما در حيات شناسى پيش گرفتهايد .
ما ز آغاز و ز انجام جهان بيخبريم
اول و آخر اين كهنه كتاب افتاده است
2 - اين انسان كه مورد تحقيق قرار مىگيرد چيست فورا پاسخ داده مىشود كه تاكنون در حدود 600 مختص انسان را شناختهايم و در بارهء هر يك از آنها تحقيقات بسيار فراوان انجام دادهايم ، بسيار خوب ، آيا هر يك از اين مختصات را جدا از ديگرى دريافته و آن را مورد شناخت قرار دادهايد حالتهاى تركيبى آنها و محصول آنها چطور فرض مىكنيم حالتهاى تركيبى مختصات و محصولات آنها را هم بدست آورده و شناختهايم ، آن روح يا من يا شخصيت يا خود و هر اصطلاحى كه خودتان مناسب مىدانيد به كار ببريد