هستند ، به طورى كه :
اگر يك ذره را برگيرى از جاى
خلل يابد همه عالم سراپاى
و انسان كه موجودى بسيار پيچيده تر و داراى استعدادها و ابعاد زيادتر است ، از ابهام بيشترى برخوردار مىباشد ، مخصوصا با نظر به اين كه هيچيك از پديدهها و نيروها و فعاليتهاى مغزى و روانى او قابل مشاهده و تجربهء مستقيم نيست ، و فقط با دو راه مىتوان آن را درك و دريافت نمود : راه يكم - دريافت آن امور مغزى و روانى در خويشتن و مقايسهء آنها با آنچه كه در مغز و روان ديگر همنوعان خود مىگذرد .
راه دوم - انعكاسات معلولى آن امور به وسيلهء حركات و كردارها و بازتابهاى فيزيكى قابل مشاهدهء عينى .
و اين مسئله مسلم است كه نه تشابه محض مىتواند حقيقت طرفين تشابه و مختصات آنها را به طور همه جانبه قابل فهم بسازد و نه شناخت معلولها مىتواند شناخت كامل علتها را امكان پذير نمايد .
البته اين عامل در بارهء موجوديت بسيار پر بعد و پيچيدهء انسان موجب ابهامهائى حيرت افزاتر از قلمرو جمادات و نباتات و ديگر جانداران مىگردد ، زيرا ناتوانى در تفسير خود هوشيارى ( علم حضورى ) كه در آن حالت درك كننده عين درك شونده است و احساس اختيار كه عبارتست از نظاره و سلطهء « من » به دو قطب مثبت و منفى كار ، و تجسيم كه عبارت است از حذف و انتخاب خلاف واقعيت با فرض و تلقى و تأثر از آن مخالف واقعيت ، و تجريد عدد و امثال اين پديدهها و فعاليتها ، با منطق معمولى ، موجب مجهول ماندن حقيقت انسان مىباشد . بايد گفت اين ناتوانى ناشى از تعميم بىاساس اصول و قوانين جاريه در طبيعت عينى خارجى است كه ما مىخواهيم با آن اصول و قوانين نيروها و فعاليتها و پديدههاى روانى را نيز تفسير نمائيم . و ترديدى نيست در اين كه تفاوت شديد دو قلمرو برون ذاتى و درون ذاتى انسان نمىتواند علتى براى