بر قفاى صوفى آن حيرت پرست
راست ميكرد از براى صفع دست
( 1 ) آرزو را گر نرانم تا رود
نى طبيبم گفت كان علت شود
جناب فرويد هم اين معالجه را براى انسانها ضرورى ديده است كه اگر مردم شهوات خود را آن طور كه مىخواهند ، اشباع نكنند ، دچار بيمارى سر كوفتگى غرايز خواهند شد بنا بر اين -
سيليش اندر برم در معركه
ز ان كه لا تلقوا بأيدى تهلكه
تهلكه است اين صبر و پرهيز اى فلان
خود بكوبش تن مزن چون جاهلان
چون زدش يك سيلى آمد در طراق
گفت صوفى هى هى اى قواد عاق
خواست صوفى تا دو سه مشتش زند
سبلت و ريشش يكا يك بر كند
ليك او را خسته و رنجور ديد
بس ضعيف و زار و زرد و عور ديد
باز انديشيد او ضعف ورا
گفت اگر مشتش زنم گردد فنا
رنج دق از وى بر آورده دمار
ديد او را سخت رنجور و نزار
خلق رنجور دق و بيچاره اند
وز خداع ديو سيلى باره اند
جمله در ايذاى بى جرمان حريص
در قفاى يكدگر جويان نقيص
اى زننده بى گناهان را قفا
در قفاى خود نمىبينى جزا
اى هوا را طب خود پنداشته
بر ضعيفان صفع را بگماشته
بر تو خنديد آنكه گفتت كاين دواست
اوست كادم را بگندم رهنماست
آدميان با اين كه به بيمارى جهل و بيچارگىهاى شهوات حيوانى گرفتارند و درد بىاعتنائى به حيات تكاملى بدون اين كه انسان احساس رنج و زجر نمايد ، درون او را به تباهى مىكشد ، بجاى فكر و انديشه در بارهء اين بيماريها و دردها ، بقول مولوى عاشق سيلى زدن هم مىباشد با اين تلقين كه از هر دو طرف من آزادم :
هامش
( 1 ) . صفع : سيلى .