و مديريتهاى اجتماعى ، ضرورتى است اجتناب ناپذير لذا با كمال اطمينان مىتوان گفت : اگر پيشتازان و گردانندگان حيات مادى و روحى انسانها گام مثبتى در اين راه بر ندارند ، كارى در بارهء انسانها انجام ندادهاند . البته ممكن است نتائج شكل حيات اجتماعى انسانها ، خيلى چشمگير بوده باشد ، بطورى كه مثلا بر همهء كيهان بزرگ اطلاع پيدا كند و حتى آن را به تصرف خود در آورد ، ولى هر يك از افراد تشكيل دهندهء اجتماع با داشتن علاقه و اشتياق اصيل به داشتن حيات مستند به من خويش محروم باشند . در اين فرض شناختها و ارادههاى مربوط به محصول و مزايات حيات قابل استناد به هيچ فردى از انسانها نمىباشد . مولوى در بارهء انسانهايى كه از شناختها و ارادههاى لازم و كافى در بارهء خويشتن محرومند و در عين حال با يك من خيالى و تلقينى زندگى مىكنند ، مثالى جالب مىآورد -
ماند احوالت بدان طرفه مگس
كاو همى پنداشت خود را هست كس
از خودى سرمست گشته بى شراب
ذرهاى خود را شمرده آفتاب
وصف بازان را شنيده در زمان
گفته من عنقاى وقتم بىگمان
آن مگس بر برگ كاه و بول خر
همچو كشتيبان همى افراشت سر
گفت من دريا و كشتى خوانده ام
مدتى در فكر اين مىمانده ام
اينك اين دريا و اين كشتى و من
مرد كشتيبان و اهل رأى و فن
بر سر دريا همى راند او عمد
مىنمودش اين قدر بيرون ز حد
بود بيحد آن چنين نسبت به دو
آن نظر كاو بيند آن را راست ، كو
عالمش چندان بود كش بينش است
چشم چندين بحر هم چندينش است
صاحب تأويل باطن چون مگس
و هم او بول خر و تصوير خس
گر مگس تأويل بگذارد به راى
آن مگس را بخت گرداند هماى
آن مگس نبود كش اين عبرت بود
روح اونى در خور صورت بود
خلاصه ، اگر اين قضيه واقعيت داشته باشد كه انسان داراى حقيقتى بنام