بلكه ناشى از آن است كه حقوق و مقررات اجتماعى و مراعات آنها جدى و حياتى تلقى شده است . به همين جهت مىتوان گفت اگر فرهنگ و تعليم و تربيتها و مديريتهاى اجتماعى برخوردارى انسانها را از من يا شخصيت حياتى و جدى تلقى مىكردند ، و لذت عالى دارا بودن به من آزاد و ذات قابل محاسبه را به انسانهاى جامعه قابل دريافت مىساختند ، بطور قطع انسانها از اساسىترين جوهر حيات خود كه من است برخوردار و بوسيلهء محاسبه و موازنه در بارهء خويشتن به عاليترين سطح حيات موفق مىگشتند و ما در آن موقع مىفهميديم كه تعريف حقيقى انسان چيست . اين مسئله را با استدلال ديگر نيز مىتوانيم مطرح كنيم و آن اينست كه هيچ فردى از انسان را نمىتوان از ميل و اشتياق شديد به اين كه مزاياى حيات فردى و اجتماعى او مستند به خود او باشد ، منصرف كرد . بعنوان مثال : هر انسان معتدلى از نظر مغز و روان اين علاقه و اشتياق در ذات خود را حس مىكند كه - اگر چيزى را بداند و در بارهء آن علم پيدا كند ، اين علم به خود او مستند بوده باشد ، يعنى مقلد و منعكس كنندهء محض معلومات ديگران نباشد . اگر لذتى را مىچشد ، خود او حقيقتا خوشى آن لذت را دريابد . نه اين كه به توصيف ديگران قناعت بورزد . اگر تفسير و توجيهى در بارهء حيات خود ضرورى مىبيند ، آن تفسير و توجيه مستند به شناخت و ارادهء خود او باشد ، نه به شناخت و ارادهء ديگران . روشنترين دليل لزوم استناد مزاياى حيات بر من خود انسان ، عظمت لذت و احساس عميق هستى است كه مكتشفان و بوجود آورندگان آثار هنرى بىسابقه دريافت مىنمايند . اوج احساس « من هستم » در همين موارد است و علت اين دريافت همان احساس استناد علم و اثر هنرى بر من خود انسان است . آيا اين دلائل براى اثبات حق حياتى من و شخصيت براى انسان كافى نيست با نظر به اهميت ضرورى استناد مزاياى حيات به من خود انسان است كه قرار دادن محاسبه و موازنهء منهاى انسانى در قلمرو تعليم و تربيت و در اصول بنيادين فرهنگ
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 242
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٤٢