نيست ، بلكه اساسىترين وسيلهء صيانت ذات است كه بنيادينترين عامل ادامهء حيات است . آنچه كه بايد مهار شود ، جريان و طغيان مخالف قانون است كه از مختصات لازمهء خود طبيعى است ، چنان كه خود صيانت ذات فى نفسه ضرورىترين عامل ادامهء حيات است و بدون فعاليت براى حفظ ذات ، حيات انسانى و هر جاندار ديگر در معرض خطر متلاشى شدن و نابودى قرار مىگيرد ، نهايت امر مسئله اينست كه مقصود از ذاتى كه صيانت و حفظ آن واجب است ، چيست اگر مقصود ذات رها از هر قانون و آرمان و اصول انسانى است ، اين همان ذات حيوانى * ( بَلْ هُمْ أَضَلُّ ) * است ( بلكه گمراه تر از حيوانات است ) بدون ترديد هر فعاليتى براى صيانت و ادامهء چنين ذات نتيجه اى جز تباهى خود همان ذات و فعاليتهايى كه در بارهء آن انجام خواهد گرفت در بر نخواهد داشت . و اگر مقصود از ذات آن روان يا روحى است كه در مجراى قانونى خود رو به صعود است ، هر فعاليتى كه به منظور صيانت چنين ذاتى انجام مىگيرد ، با ارزش و نهايت آرمان انسانى خواهد بود . اكنون مىپردازيم به توضيح تصعيد روح با نظر به عدالت و كاربرد آن - امير المؤمنين عليه السلام مىفرمايد : قد ألزم نفسه العدل فكان أوّل عدله نفى الهوى عن نفسه ( 1 ) [ انسانى كه خداوند او را در تحصيل آشنائى با روان و روح خويشتن و تصعيد تكاملى آن ، موفق ساخته است . ] ( ذات خود را ملزم به عدالت نموده است و اولين عدالت او نفى هوى از نفس خويشتن است ) . هيچ متفكرى و هيچ مكتبى نمىتواند اين قانون را منكر شود كه « موجودى كه حقيقتى را ندارد نمىتواند آن حقيقت را به ديگرى بدهد » فاقد الشّيىء لا يعطيه
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 222
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٢٢
ذات نايافته از هستى بخش
كى تواند كه شود هستى بخش
خشك ابرى كه شود زاب تهى
نايد از وى صفت آبدهى
هامش
( 1 ) . خطبهء 87 ص 119 سطر 3 .