كه پيش گرفته شده است و با نظر به گفتار و كردار و ديگر شئون انسانى ، اين صفت در او به خوبى ديده مىشود ، و روشن است كه شتابزدگى كه كيفيتى خاص براى حركت از يك مبدء بيك مقصد است ، يك حقيقت خارجى عينى و مستقل از حركت نيست كه آن را جزئى از ماهيت انسان بتوان معرفى نمود . آنچه كه واقعيت دارد و نيازمند به تعريف است ، موجوديت انسان با اجزاء مادى و نيروها و استعدادهاى روانى او است كه در كاربرد آنها حركت بوجود مىآيد كه گاهى كند است و گاهى معتدل است و گاه ديگر هم با شتاب است . اين بود دليل يكم براى اثبات اين كه شتاب معرف ماهيت يا جزئى از ماهيت انسان نيست . دليل دوم - جملهء بعدى خود آيه است كه مىگويد : * ( خُلِقَ الإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ ) * ( 1 ) روشن مىشود كه شتابزدگى در ذات انسان خلق نشده است ، زيرا اگر اين پديده بعنوان يك عنصر ذاتى انسان آفريده شده بود ، مورد نهى قرار نمىگرفت ، زيرا آنچه كه عنصر يا جزئى از ذات و ماهيت بوده باشد ، قابل رها كردن نيست ، چنان كه احساس كه جزئى از ماهيت حيوانى انسان است ، چون قابل جدائى و رها كردن نيست نمىتواند مورد نهى قرار بگيرد ، يعنى بىمعنى است كه گفته شود : احساس نكنيد . و بطور كلى دستور و وظيفه و تكليف خواه امر باشد و خواه نهى در مورد ماهيت و ذات و اجزاء و عناصر آن ، به هيچ وجه معنائى ندارد ، لذا به انسان نمىتوان گفت : « نفس بكش » يا « نفس مكش » جملهء اولى كه امر است ، تحصيل حاصل و لغو است ، زيرا انسان زنده در حال اعتدال حيات كه خود نفس كشيدن را بالضرورة ايجاب مىكند ، نمىتواند نفس نكشد تا بوسيلهء تكليف در صدد اطاعت امر به نفس كشيدن در آيد . جملهء دوم كه نهى است ، منجر به نفى خود حيات مىگردد ، زيرا حيات انسان با نفس نكشيدن ادامه پيدا نمىكند . دليل سوم - آيات فراوانى در قرآن مجيد است كه دستور به صبر و
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 111
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١١١
هامش
( 1 ) . الانبياء آيهء 37 .