ذاتى وجود ندارد ، علم ذاتى و فعلى بدون سابقهء آموزش و فراگيرى از آن خداوند است و بس . علم الهى كه از صفات كمال او است ، نه مسبوق به جهل است و نيازمند آموزش و نه نسبيت و محدوديت آن را فرا گرفته است . در صورتى كه علمى كه نصيب انسان مىگردد ، مسبوق به جهل است ، چه از آن جهت كه جهل انسانى قضيهء سالبه به انتفاء موضوع بوده است ، يعنى انسان يك موجود حادث است و حدوث وجودش موجب حدوث علم او است و او نمىتواند به اصول و مبادى ما قبل وجود خود علم پيدا كند ، حتى پس از بوجود آمدنش هر علمى كه در بارهء آن اصول و مبادى بدست مىآورد ، با قطع نظر از اطلاعاتى كه پيشوايان الهى در دسترس او گذاشتهاند بيش از مقدارى مقايسهها و تشبيهات نشئه طبيعتى كه در آن زندگى مىكند ، با آن اصول و مبادى چيز ديگرى نخواهد بود . استعداد و داشتن مقدارى معلومات فطرى و حتى بهره بردارى از * ( وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ كُلَّها ) * در فطرت اوليه ، باز مربوط به عنايت الهى و تعليم او است چنان كه از كلمهء علم صريحا بر مىآيد . اما نسبيت و محدوديت علمهائى كه انسانها بدست مىآورند ، بقدرى واضح و روشن است كه هيچ جائى براى بحث و گفتگو نمىگذارد . اگر كسى فراغت مناسبى داشته باشد و با حوصله و تحمل رنج مطالعه و دقت در آثار همهء فلاسفه و متفكران بشرى را آغاز تاريخ معرفت تاكنون ، به استقراء و پىگيرى بپردازد ، اعتراف همهء آنان را به نسبيت و محدوديت دانش و بينش خود خواهد ديد . و خواهد ديد كه روشنترين دليل بر جهل و حماقت يك فرد از انسان ، اينست كه بگويد : علم من مطلق است و من هيچ ابهام و تاريكى در بارهء خود و جهان هستى ندارم . و اگر در موردى به چنين عباراتى برخورديد و يا به عباراتى برخورديد كه شبيه به اين مضامين را در بردارد ، حتما بدانيد آن عبارات را در لحظاتى گفته است كه به بيمارى علمى مبتلا بوده است ، چنان كه بعضى از شعرا ، نيز گاهى و در بعضى از لحظات زندگى به - بيمارى شعرى مبتلا ميشوند . مانند آن شاعر كه مىگويد :
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 57
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٧