تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
لطف شير و انگبين عكس دل است هر خوشى را آن خوش از دل حاصل است پس بود دل جوهر و عالم عرض سايه دل كى بود دل را غرض

مولوى پس مقصد نهائى و هدف اعلاى زندگى قطعا بايد ما فوق مقتضيات حيات طبيعى بوده باشد . و آنان كه امتيازات گذران و محدود زندگى طبيعى را هدف قرار مىدهند ، در حقيقت حيات و هويت آن را نمىشناسند * ( يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَهُمْ عَنِ الآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ ) * ( 1 ) ( آنان پديده‌هاى سطحى از حيات دنيا را مىفهمند و از پشت پردهء اين حيات دنيا غفلت مىورزند ) به همين جهت است كه تقريبا دو قرن مىگذرد كه فلسفهء حيات محورى مغرب زمين از بيان هدف اعلى و نهائى زندگى ناتوان گشته ، اين مسئله حياتى را گاهى با اين شوخى برگزار ميكنند كه « زندگى فلسفه و هدف ندارد ولى بايد زندگى كرد » و گاه ديگر بوسيلهء قلم اشخاص صريح گو مانند آلبركامو حكم به پوچى زندگى مىنمايد ، « باشد تا با به كار افتادن زرادخانه‌ها صبح دولتش بدمد » ، آيا كسى كه مىگويد قدرت هدف زندگى است ، يا مىگويد : دانش بدون اين كه تعيين كند كه با اين دانش چه بايد كرد هدف زندگى است . يا مىگويد : اشباع لذات و شهوات در حد اكثر هدف زندگى است كه :

جز ذكرنى دين او نى ذكر او سوى اسفل برد او را فكر او
مولوى جز ظواهر ناقصى از زندگى چيز ديگرى فهميده است يك اعتراض سطحى بر اين اصل كه « امتيازات ناشى از استعدادها و
هامش
( 1 ) الروم آيه 7 .