مولوى پس مقصد نهائى و هدف اعلاى زندگى قطعا بايد ما فوق مقتضيات حيات طبيعى بوده باشد . و آنان كه امتيازات گذران و محدود زندگى طبيعى را هدف قرار مىدهند ، در حقيقت حيات و هويت آن را نمىشناسند * ( يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَهُمْ عَنِ الآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ ) * ( 1 ) ( آنان پديدههاى سطحى از حيات دنيا را مىفهمند و از پشت پردهء اين حيات دنيا غفلت مىورزند ) به همين جهت است كه تقريبا دو قرن مىگذرد كه فلسفهء حيات محورى مغرب زمين از بيان هدف اعلى و نهائى زندگى ناتوان گشته ، اين مسئله حياتى را گاهى با اين شوخى برگزار ميكنند كه « زندگى فلسفه و هدف ندارد ولى بايد زندگى كرد » و گاه ديگر بوسيلهء قلم اشخاص صريح گو مانند آلبركامو حكم به پوچى زندگى مىنمايد ، « باشد تا با به كار افتادن زرادخانهها صبح دولتش بدمد » ، آيا كسى كه مىگويد قدرت هدف زندگى است ، يا مىگويد : دانش بدون اين كه تعيين كند كه با اين دانش چه بايد كرد هدف زندگى است . يا مىگويد : اشباع لذات و شهوات در حد اكثر هدف زندگى است كه :
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 316
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣١٦
لطف شير و انگبين عكس دل است
هر خوشى را آن خوش از دل حاصل است
پس بود دل جوهر و عالم عرض
سايه دل كى بود دل را غرض
جز ذكرنى دين او نى ذكر او
سوى اسفل برد او را فكر او
مولوى
جز ظواهر ناقصى از زندگى چيز ديگرى فهميده است يك اعتراض سطحى بر اين اصل كه « امتيازات ناشى از استعدادها و
هامش
( 1 ) الروم آيه 7 .