كاپلستون : من مىگويم براى اين كه همچو آدمى فاقد يك چيزى است كه قاعدتا جزء طبيعت آدمى است .
راسل : بله ، اما اگر در اكثريت بود كه همچو حرفى نمىزديم . [ حتما براى خطاى راسل در اين پاسخ به پاورقى مراجعه فرماييد ] .
كاپلستون : پس شما مىگوئيد كه خارج از احساس هيچ محكى وجود ندارد كه ما به كمك آن تمايز بين رفتار فرمانده بلزن و رفتار مثلا سر استافورد كريپس يا اسقف كانتر بورى را از هم تميز بدهيم راسل : احساس در اينجا قدرى بيش از اندازه ساده شده است . ما بايد اثرات اعمال و احساسات خودمان نسبت به آن اثرات را هم به حساب بياوريم .
مىشود اين طور استدلال كرد كه فلان نوع رويدادها از نوعى هستند كه آدم دوست دارد و به همان نوع از نوعى كه آدم دوست ندارد ، بعد بايد اثرات اعمال را به حساب بياوريد . شما خيلى راحت مىتوانيد بگوييد كه اثرات اعمال فرمانده بلزن دردناك و نامطبوع بوده است .
« درست دقت كنيد كه راسل براى لغزيدن از واقعيتى كه در رويارويش قرار گرفته است ، خود را به چه در و ديوارى مىزند آخر مگر مىتوان با اين جملات شبيه به شوخىهاى بيمزه ( اين را آدم دوست دارد ، آن را آدم دوست ندارد ) حساب حساسترين مسئله اى را كه براى بشريت مطرح است ، تصفيه نمود اين چه پاسخى است كه راسل به كاپلستون مىدهد كه : « شما براحتى مىتوانيد بگوئيد كه اثرات اعمال فرمانده بلزن دردناك و نامطبوع بوده است » حالا به پاسخى كه كاپلستون به اين سخن راسل مىدهد ، دقت كنيد : كاپلستون : موافقم ، براى همهء آدمهاى بازداشتگاه خيلى دردناك و نامطبوع بوده است .
« اين پاسخ به سخن راسل معنايش اينست كه ناراحتى آنان كه در بازداشتگاه بلزن بودهاند ، صحيح است ، زيرا تحت شكنجه و غوطه ور در رنج بودهاند ،
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 142
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٤٢