نشده است كه اشخاصى كه از روى جهل ضرورىترين واقعيات را منكر شوند ، در نتيجه مثلا يك چشمشان را از دست بدهند ، حتى آدمى در هنگام لجاجتها بديهىترين حقايق را مورد انكار و مسخره قرار مىدهد ، با اين حال حتى يك آجر هم از ديوار به زمين نمىفتد و آن حقيقت با شمشير كشيده رو يا روى منكرش نمىايستد . پس براى حل اين مسئلهء حياتى بايد مسئلهء « من مىخواهم ، من نمىخواهم » را كنار بگذاريم ، زيرا واقعيات و جريان آنها وابسته به « مىخواهم و نمىخواهم » من نبوده و نخواهد بود . آدمى استعداد تربيت شدن را دارا مىباشد و با اين حال مىتواند كه تربيت شدن را نخواهد . در آن هنگام كه تربيت شدن را نمىخواهد در حقيقت با آن استعداد كه جزئى از اوست [ و او جزئى از جهان است بمبارزه بر مىخيزد و آن را نابود مىسازد ، و او با يك « هست » ، كه « نمىخواهم » است « هست » ديگر را كه استعداد است از بين مىبرد . شگفتا ، كه بعضى از سطحى - نگران تا كنون نتوانستهاند اين حقيقت را درك كنند كه « مىخواهم و نمىخواهم » آن قدرت را ندارد كه سدى در برابر واقعيات جارى در عالم هستى بوده و واقعيات با قوانينى كه دارند در اين گرداب ساخته شده انسان بلعيده و نابود شوند ، اگر چه مانند ديگر واقعيات مىتواند با واقعيت ديگر مبارزه كند و آن را از بين ببرد و آن را واقعيتى مغلوب نمايد . برگرديم به اين مسئله كه تفاوت بسيار زياد است ميان اين كه « جهانى وجود دارد كه من جزئى گسيخته از آن و مانند آيينه اى مشغول عكسبردارى از آن هستم » و اين كه « جهانى وجود دارد كه من جزئى فعال از آن هستم و كسى هستم كه از اجزاء همين جهان زاييده مىشوم و سپس از نظر معرفتى به آن اشراف و احاطه پيدا مىكنم و تدريجا اين استعداد در من بفعليت مىرسد كه بى هدفى حيات و بى هدفى جهان را مساوى نيستى و بيهودگى من و جهان مىبينم . اين سؤال را هم بايد مورد دقت قرار بدهيم كه اگر بنا بود جهان بطورى ساخته مىشد كه مستلزم تكليف انسان به عقايد و وظايفى خاص بود ، چگونه مىشد يعنى مىبايست ساختمان جهان چه شكلى داشته
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 258
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٥٨