غير طبيعى بوجود مىآيد كه عبارتست از افسردگى حيات و خشكيدن ريشههاى حيات يا احساس محروميت از آن امتياز كه به جهت اهميتش جزئى از طبيعت حيات تلقى شده است . در اينجا دو تعبير ادبى لطيف « نه علمى محض » وجود دارد كه مىگويد : 1 - « خود كشى كننده نخست مىميرد و سپس با حركات جبرى جان كندن دست به خود كشى مىزنند » .
2 - « منطقهء حيات آن منطقهء ممنوع الورود است كه براى شكستن خلاف طبيعى آن ، كلنگ و تيشه اى لازم است كه از آرمانها تخيلى حيات كه به غلط ركن اساسى حيات تلقى شده و با شكست روبرو شدهاند ، به كار بيفتد و آن را نابود بسازد . با اين ملاحظات ، پاسخ نهائى ما در برابر » چرا « ى نهائى به » آنچه هست « مىرسد . يعنى سؤال از اين كه چرا ما بايد به حيات خود ادامه بدهيم اين پاسخ را مىشنود كه » حيات مقتضى ادامهء خود را در ذات خود دارد « اكنون اين مسئله مطرح مىشود كه بالاخره بشر مىتواند از ادامهء حيات خود جلوگيرى نموده و آن را نابود بسازد ، خواه اين توانائى را ارادهء بيمار گونه بناميد و خواه چيز ديگر . بنا بر اين ، اين قضيه كه » بايد به حيات خود ادامه داد « مستند به ضرورتى ناشى از » آنچه هست « نمىباشد . پاسخ اين مسئله با نظر به مجموع مطالب گذشته روشن مىشود كه حاصل آن اينست : درك و پذيرش اين قضيه » مقتضى حيات ادامهء آن است « متكى است به » آنچه هست « و اما اين كه » بايد در بهداشت و تنظيم اراده براى ادامهء حيات كوشش كرد ، متكى به « آنچه هست » نبوده و به تكيه گاه ديگرى نيازمند است . اين تكيه گاه در لزوم ادامهء حيات انسانها از دو ديدگاه مختلف مطرح مىشود : ديدگاه يكم - محبوبيت و مطلوبيت مختصات مثبت خود حيات است كه عامل ادامهء آن مىباشد و عاملى فوق محبوبيت و مطلوبيت مختصات مثبت خود حيات وجود ندارد . اين ديدگاه در قرن نوزدهم براى افكار غالب
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 247
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٤٧