اين شخص اعتراف مىكند كه در بارهء مطالب معنوى فوق مادى نه تنها دچار احساسات منفى مىشود ، بلكه داراى يك ناراحتى دائمى است . اين است طبيب آن بيمارى ( عقدههاى روانى ) كه خود از همان بيمارى رنج مىبرد : آرى ، كل اگر طبيب بودى سر خود دوا نمودى .
و ربّ شقىّ يأمر النّاس بالتّقى
طبيب يداوى النّاس و هو عليل
( بسا مردم شقى كه مردم را به تقوى دستور مىدهند ، اين همان طبيب است كه مردم را دوا مىكند در حالى كه خود بيمار است ) اين همان انحراف و بيمارى علمى است كه بجاى تقواى علمى درون بعضى از متفكرنماها را اشغال مىنمايد و شناختهاى بشرى را تباه مىكند و نامش را علم مىگذارد اين ادعا كه من انسانم و واقعيتها را بيطرفانه و بدون غرض درك كرده در اختيار انسانها مىگذارم و بايد همهء انسانها از من بشنوند ، چگونه با اعتراف مزبور كه من در موقع طرح مسائل فوق مادى احساس ناراحتى ميكنم سازگار است آيا اين جمله همهء گفتههاى اين گونه اشخاص را در بارهء اصول عالى انسانى پوچ نموده و بر باد نمىدهد پس انكار واقعيت مذهب با اين مغز و روانهاى بيمار همان لجاجت در برابر آيات خداوندى است كه با نام علم ، خرمن معرفت بشرى را به آتش مىكشد .
نتيجه دوم - اگر شناختهاى حاصله از ارتباط با واقعيات همراه با تقواى علمى باشد ، يعنى ارتباط برقرار كننده تحت تأثير شرايط ذهنى بى اساس و كيفيتهاى بيمار گونهء روانى خود قرار نگيرد و محصول ارتباط خود را با واقعيتها با انديشه و عقل سليم تنظيم نمايد ، بدون ترديد حقايق هر دو قلمرو درونى و برونى را كه وابستگى خود را به خدا به خوبى نشان مىدهند ، دريافت خواهد كرد . بنا بر اين ، ستمكار است آن انسان كه خود را با امكان برقرار كردن ارتباط صحيح با واقعيات و بهره بردارى عقلائى از آنها ، از آن واقعيات منحرف نموده و به خود تلقين كند كه من حقيقتى بنام آيات الهى نمىبينم .