ميفزايد ، و يك تاريكى را روشن نساخته ، ظلماتى را بر فضاى مغز و روان انسانى اضافه مىكند . در همين حال برويد كتابخانههاى جوامع بشرى را تماشا كنيد ، خواهيد ديد اين نسخههاى دردهاى بشرى و اين دستور العملهاى سازنده در جايگاههاى بسيار زيبا با ملاحظهء تناسب طبيعى هوا و روشنائى آفتاب و الكتريسيته چنان نگهدارى مىشوند كه گوئى بشر در اين دنيا يك محبوب و معشوق بيشتر ندارد و آن هم همين كتابخانهها است كه از چنان بذل اهميت متصديان برخوردارند كه اگر يك صدم آن اهميتها به خود فرزندان آدم كه بيماران آن نسخهها هستند ، صرف مىگشت ، حد اقل نتيجه اى كه داشت ، اين بود كه آلبركاموها بجاى اظهار نوميدى از اين بيمار سرگردان در كارگاهها و خيابانها و بيابانها و جبهههاى جنگ ، هدف معقولى براى حيات انسانها مىنوشت . شايد براى صحافى يك كتاب قديمى كه محتوياتش از نظر علمى و جهان - بينى پوسيده است و فقط موجب ارزش كتابخانهء يك كشورى مىباشد ، پيش از زنده كردن صدها انسان جاندار كه بقول خودشان سر فصل تكامل و جلوه گاه مشيت الهى است ، اهميت داده مىشود بلى ، داستان تكامل عقلانى و وجدانى ما بچههاى قرن پانزدهم هجرى و قرن بيستم ميلادى همين است
هرگز آگاهى و هشيارى را نبايد از دست داد
ارتباط آگاهى و هشيارى با جان و روان آدمى شبيه به ارتباط جان با كالبد مادى است . شوخى با هشيارى شوخى با جان است كه جدىترين پديدهء عالم هستى است ، ولى متاسفانه :
جمله عالم ز اختيار و هست خود
مىگريزد در سر سرمست خود
مىگريزند از خودى در بيخودى
يا به مستى يا به شغل اى مهتدى
تا دمى از هوشيارى وارهند
ننگ خمر و بنگ بر خود مىنهند
مولوى