تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
گفته بودم چو بيائى غم دل با تو بگويم چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيائى
سعدى اگر به ياد داشته باشيد در كتاب مثنوى در داستان پادشاه و كنيزك ، پس از آنكه پادشاه در بارهء بهبودى كنيزك بوسيلهء طبيبان مأيوس و نا اميد مىگردد ، مىرود و در محراب عبادت بگريه و ناله مىفتد ، در آن محراب در عالم رؤيا به او گفته مىشود : فردا در فلان ساعت حكيمى مىآيد كه علاج بيمارى اين كنيزك بدست او است ، پادشاه فردا به انتظار آن حكيم نشسته بود . ديد شخصى با وقار ملكوتى از دور پيدا شد -
ديد شخصى كاملى پر مايه اى آفتابى در ميان سايه اى مىرسيد از دور مانند هلال نيست بود و هست بر شكل خيال . . . گفت معشوقم تو بودستى نه آن ليك كار از كار خيزد در جهان . . . اى لقاى تو جواب هر سؤال مشكل از تو حل شود بى قيل و قال
مولوى در اين داستان با ديدار آن حكيم الهى بعدى از ابعاد واقع ياب پادشاه ، باز مىشود و سؤالى را كه در بارهء كنيزك داشت ، مانند يخ در زير آفتاب ذوب مىشود ، با ديدن اهميت آن حقيقتى كه از پشت قيافهء آن حكيم الهى براى پادشاه آشكار گشت ، سؤال او را چنان محقر و ناچيز نمود كه شايستگى براى مطرح كردن نداشت . بعنوان مثال : اگر به غوره بگويند : در صورتى كه جريان طبيعى تو ادامه پيدا كند و آفتى جريان ترا مختل نسازد ، تو انگور مىشوى ، آن گاه شيره آن انگور در بدن آدمى مبدل به انرژى مغزى مىگردد ، سپس با بوجود آمدن شرايطى معين ، موجى از آن مغز سر بر مىكشد
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 151 | محمد تقي جعفري