انديشه و عقل مىگويد : آنچه كه وابسته است ، قطعا احتياج بوجود طرفى دارد كه آن چيز وابسته به آن مستند باشد ، اما حقيقت آن طرف چيست ، نه مىتوان از ماهيت آن چيز وابسته درك كرد و نه از رابطهء وابستگى ، مگر از جنبهء استعداد كه در علت براى بوجود آوردن معلول وجود دارد مثلا با درك حرارت مىتوانيم بفهميم كه منبع و علتى براى اين حرارت وجود دارد كه استعداد بوجود آوردن حرارت را دارا مىباشد ، اما واقعيت و ذات آن علت چيست ما جز همان شناخت ناقص كه روشنگر استعداد علت براى بوجود آوردن معلول خاص است ، چيز ديگرى نمىدانيم تا آن گاه كه با خود علت ارتباط برقرار كنيم .
همانطور كه كانت اصرار مىورزد كه ما جز پديدهها و روابط اشياء را درك نمىكنيم و « واقعيت براى خود » قابل درك براى ما نمىباشد ، مولوى نيز مىگويد :
عقل را خط خوان اين اشكال كرد
تا كند تدبيرها را در نورد
بالاتر از اين ، چه كسى مىتواند ادعا كند كه ما در شناخت جهان ، بدون واسطه و بطور مستقيم خود واقعيتها و پديدهها را درك مىكنيم ما ، در امتداد تاريخ جهان بينى از لائوتسه چينى و فارابى گرفته تا نيلز بوهر و ارباب مكتبهاى فلسفى ديگر مىشنويم ، كه « ما در نمايشنامهء بزرگ وجود هم بازيگريم هم تماشاگر » حواس و دستگاه كمك حواس و ذهن و انواع موضع گيريها در منتقل ساختن واقعيتها و پديدهها به كارگاه انديشه و تعقل ما كم و بيش با كيفيتهاى مختلف دخالت مىورزند ، با اين حال چگونه مىتوانيم ادعا كنيم كه ما بدون كمترين تصرف در واقعيتها آنها را محض و خالص و ناب درك مىنمائيم آيا تا كنون عقل نظرى توانسته است پاسخ اين سؤال را بدهد كه دليل حاكميت مطلقهء عقل در قلمرو شناخت چيست ممكن است عقل نظرى بگويد : دليل حاكميت مطلقهء من در قلمرو شناخت ، مشاهدهء شما است ، شما مىبينيد كه همهء قوانين علم و جهان بينى را من تنظيم ميكنم . اين منم كه هدفها و وسيلهها را تنظيم