برگشاده روح بالا بالها
تن زده اندر زمين چنگالها
خواجه مىگريد كه ماند از قافله
ليك مىخندد خر اندر آخرش
هوى ناقتى خلفى و قدامى الهوى
و انى و اياها لمختلفان
( مورد هوى ( معشوق ) شتر من پشت سر من و معشوق من پيش رويم است .
مقصد و جهت حركت ما با يكديگر مختلف است ) چارهء نهائى اين تضاد ، يا دستزدن به تخدير و مستىهاى نابودكنندهء هشيارى است و يا از خودمحورى در آمدن و رو به بالا حركت كردن .
فلسفهء روشن اين خسارتهاى پنجگانه ، بريده شدن از جاذبيت حيات معقول است كه هدفى جز كمال اعلا نمىشناسد . و جاى ترديد نيست كه اين كمال اعلا بيرون از خود طبيعى بوده و در درجهء اعلائى است كه براى وصول به آن ، بايد به تكاپو پرداخت و دگرگون گشت . به عبارت ديگر كسى كه معراج تكامل را درك نكند و آمادهء پرواز براى آن نباشد ، در محاصرهء خود طبيعى مستهلك خواهد گشت . اين معراج ، رفتن از كرهء زمين به كرات ديگر فضائى نيست . آرى :
نه چو معراج زمينى تا قمر
بلكه چون معراج كلكى تا شكر
5 - فهو جائر عن قصد السّبيل ( آن مبغوض خداوندى از راه اعتدال منحرف مىگردد )
2 - خودمحور خودرو اعتدال را نمىشناسد و اگر هم بشناسد ، در آن مسير حركت نمىكند
حيات وابسته به هدف معقول ، همواره قوانين و اصولى را پيش پاى آدمى مىگستراند كه معتدلترين جادهها است . از آن هنگام كه خودمحورى سرتاسر وجود آدمى را اشغال مىنمايد ، نه مىتوان روى احساسات چنين شخصى محاسبه نمود و نه روى انديشه هايش و نه روى ارادهها و تصميمهائى