تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
اندك اندك روى سرخش زرد شد اندك اندك خشك شد چشم ترش وسوسه و انديشه بر وى در گشاد راند عشق لاابالى از درش اندك اندك شاخ و برگش خشك شد چون بريده شد رگ بيخآورش اندك اندك گشت عارف خرقه دوز رفت وجد حالت خرقه درش عشق داد و دل برين عالم نهاد در برش زين پس نبايد دلبرش خواجه مىگريد كه ماند از قافله ليك مىخندد خر اندر آخرش عشق را بگذاشت و دم خر گرفت لا جرم سرگين خر شد عنبرش ملك را بگذاشت بر سرگين نشست عاقبت شد خرمگس سرلشكرش خرمگس آن وسوسه است و آن خيال كه همى خارش دهد همچون گرش گر ندارد شرم و وا نايد از اين وا نمايم شاخهاى ديگرش

( 1 ) اينست معناى واگذارشدن آدمى به نفس خويشتن [ در اين مبحث خود طبيعى را براى مفهوم نفس انسانى پستگرا به كار مىبريم ] 1 - سيم و زر دنيا كه تنها وسايلى محدود براى ادارهء زندگى است ، راهزن انسان راهرو مىگردد ، زيرا خود طبيعى پول را در هر شكلى كه باشد معشوق قرار مىدهد و كارى با آن ندارد كه از كجا بدست آمده است و در چه چيزى بايد استخدام شود . بدين ترتيب ، ارزشهاى كمال مطلق بريده مىشود و بر پديده اى كه داراى ارزش اعتبارى است و به علت نابخردى خودمحوران مىتواند همه ارزشهاى ذاتى را در هم بريزد ، عشق مىورزد . اين يكى از مختصات واگذاشته شدن به خود طبيعى است . 2 - آنان كه به خود طبيعىشان واگذاشته شده‌اند ، از يكى از اساسى - ترين اركان حيات معقول بىبهره‌اند ، اين ركن اساسى عبارتست از عشق متكى به عقل سليم و وجدان فعال و فطرت كه با قرارگرفتن آدمى روياروى جمال و جلال مطلق به وجود مىآيد و تا رسيدن عاشق به آن معشوق حقيقى

هامش
( 1 ) ديوان شمس تبريزى صفحهء 491 غزل 1255
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 186 | محمد تقي جعفري