( 1 ) اينست معناى واگذارشدن آدمى به نفس خويشتن [ در اين مبحث خود طبيعى را براى مفهوم نفس انسانى پستگرا به كار مىبريم ] 1 - سيم و زر دنيا كه تنها وسايلى محدود براى ادارهء زندگى است ، راهزن انسان راهرو مىگردد ، زيرا خود طبيعى پول را در هر شكلى كه باشد معشوق قرار مىدهد و كارى با آن ندارد كه از كجا بدست آمده است و در چه چيزى بايد استخدام شود . بدين ترتيب ، ارزشهاى كمال مطلق بريده مىشود و بر پديده اى كه داراى ارزش اعتبارى است و به علت نابخردى خودمحوران مىتواند همه ارزشهاى ذاتى را در هم بريزد ، عشق مىورزد . اين يكى از مختصات واگذاشته شدن به خود طبيعى است . 2 - آنان كه به خود طبيعىشان واگذاشته شدهاند ، از يكى از اساسى - ترين اركان حيات معقول بىبهرهاند ، اين ركن اساسى عبارتست از عشق متكى به عقل سليم و وجدان فعال و فطرت كه با قرارگرفتن آدمى روياروى جمال و جلال مطلق به وجود مىآيد و تا رسيدن عاشق به آن معشوق حقيقى
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 186
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٨٦
اندك اندك روى سرخش زرد شد
اندك اندك خشك شد چشم ترش
وسوسه و انديشه بر وى در گشاد
راند عشق لاابالى از درش
اندك اندك شاخ و برگش خشك شد
چون بريده شد رگ بيخآورش
اندك اندك گشت عارف خرقه دوز
رفت وجد حالت خرقه درش
عشق داد و دل برين عالم نهاد
در برش زين پس نبايد دلبرش
خواجه مىگريد كه ماند از قافله
ليك مىخندد خر اندر آخرش
عشق را بگذاشت و دم خر گرفت
لا جرم سرگين خر شد عنبرش
ملك را بگذاشت بر سرگين نشست
عاقبت شد خرمگس سرلشكرش
خرمگس آن وسوسه است و آن خيال
كه همى خارش دهد همچون گرش
گر ندارد شرم و وا نايد از اين
وا نمايم شاخهاى ديگرش
هامش
( 1 ) ديوان شمس تبريزى صفحهء 491 غزل 1255