بايستى از معتقدين اين نظريه و پيروان آن بپرسيم : چيست آنچه كه واقعيت دارد آيا جاندار مردّد ميان انسان و اسب واقعيت دارد وجود جاندار مردّد در جهان عينى از روشنترين محالات است ، زيرا در عالم جانداران نوعى بنام انسان يا اسب وجود ندارد ، چنان كه اگر آن جسم را كه از فاصلهء دور مىبينيم ، ميان اسب و سنگ مردد باشد ، جاى ترديد نيست كه در ميان سنگها نوعى بنام سنگ يا اسب واقعيت ندارد ، همچنين در ميان اسبها ، نوعى بنام اسب يا سنگ وجود ندارد .
اعتراض سوم
- چگونگى اثبات واقعيت درك است كه در نظريهء « بركلى » امكانپذير نمىباشد . به توضيح اين كه اگر ملاك وجود واقعيات درك من بوده باشد ، انسان جز در مواردى كه آگاهى به درك خود در بارهء اشياء دارد ، داراى درك نيست ، بعبارت ديگر واقعيت درك انسانى منحصر به دركهاى مركب مىشود كه عبارت است از درك كردن اين كه من فلان موضوع را درك مىكنم . در صورتى كه نود و نه درصد ادراكات ما بسيط است ، يعنى ما بجريان درك شيء قناعت مىكنيم ، و در اين باره كه همان پديدهء درك را هم مورد درك قرار بدهيم ، كمترين عمل ذهنى انجام نمىدهيم . بلكه بايستى گفت حالات درك مركب در ذهن ما استثنائى است . وقتى كه اكثريت قريب باتفاق دركهاى ما واقعيت نداشته باشد ، ملاك وجود اشياء منتفى مىگردد اين همان نظريهء ايده آليسم اوّلى است كه حتى بركلى هم از آن وحشت دارد .
نظريه سوم
- اين نظريه هيچيك از جهانبينىهاى دو نوع ايده آليسم مزبور را نمىپذيرد ، بلكه عظمت درونى آدمى را در مقابل جهان واقعى اثبات مىكند . اين نظريه مىگويد : ستارگان وجود دارند ، زمين و موجودات زمينى واقعيت دارند . و موقعى كه انسان با واقعيات جهان هستى ارتباط علمى پيدا مىكند ، اين واقعيات نمودها و عظمتهاى بيشترى را در جهان درونى قابل مشاهده مىسازد . يعنى انسان با مشاهدهء انواع محدودى از زيباييها در جهان عينى ، با زيباييهاى باعظمتتر نامحدودترى