در درونش روبرو مىگردد .
انسان در كاوشهاى علمىاش همواره با يقين به اين كه قانون و نظمى در جهان هستى حكمفرما است ، دست به كار مىشود . اين يقين مطلق با مشاهدهء چند مورد از قانون و نظم بوجود نمىآيد ، بلكه يكى از عظمتهاى درون آدمى است كه او را بتلاش و هدفگيرى در كاوشهاى علمى وادار مىكند .
انواع روابط ضرورى كه در ميان رويدادهاى جهان عينى وجود دارد ، قابل مشاهده و لمس عينى نيست ، يعنى شما هر علت و معلولى را كه تجزيه نماييد و در اين تجزيه بحدّ نهايى برسيد ، پديده اى بنام ضرورت ، يا رابطهء ضرورى ميان علت و معلول نخواهيد يافت . و اگر ضرورتها يا روابط ضرورى عينيت خارجى داشتند ، چرا از مجراى تضاد و تحول بر كنار ماندهاند پس بنا بر اين نظريهء هر يك از انسان و جهان با اين كه از واقعيت كامل برخوردار هستند و با اين كه در شدت ارتباط با يكديگر در جريانند ، با اين حال هر يك از آن دو داراى مختصات واقعى هستند كه در سطوح رفتار انسانى در طبيعت اتّحادى دارند .
نظريهء چهارم
- اين نظريه چنين است كه واقعيت هستى جز من را مىپذيرد و مىگويد : اين واقعيت نه ساختهء ذهن است و نه ذهن ملاك و اثبات كنندهء آن است ، بلكه معرفت آدمى محصولى از واقعيت و بوجود آمدن ارتباط ميان من و آن واقعيت مىباشد . مادامى كه واقعيت از ديدگاه « من » بر كنار است ، با اين كه وجود دارد نمىتواند معرفتى را بوجود بياورد ، چنان كه مادامى كه انسان با ذهن و عقل و من وجود دارد ، ولى ارتباطى با واقعيت عينى پيدا نكرده است ، شناخت و معرفتى هم وجود ندارد ، هنگامى كه واقعيت در ديدگاه آدمى قرار گرفت ، مطابق شرايط ذهنى و هدفگيريهائى كه دارد و به اندازه و كيفيتى كه وسايل دركش اجازه مىدهد ، شناخت را بدست مىآورد . اين نظريّه با حذف مناقشات فرعى مىتواند مورد قبول همهء جهانبينان بوده باشد .