اينها پرسشهايى است كه در نامههاى افراد پاكطينت خطاب به آشوبگران جمل وجود داشت و نيز پرسشهايى است كه بر زبان نمايندگان مردم بصره كه نزد جنگجويان جمل مىآمدند ، جارى مىشد . زيرا سپاه عايشه در خارج از بصره چادر زدند و سيل نامههاى وى و نامههاى طلحه و زبير به سوى مردم آن شهر سرازير شد .
تا اينكه عثمان بن حنيف كه عامل بصره بود ، « ابوالاسود دوئلى » و « عمران بن حصين » را نزد عايشه فرستاد تا علّت خروج آنان را بر امام على ( ع ) بپرسند و او را نصيحت كنند كه از كار خود بازگردد . عثمان بن حنيف چند نفر را هم نزد طلحه و زبير فرستاد و آنها را نصيحت كرد ، اما جنگجويان مثلث قريشى حرف اول خود را تكرار كردند و گفتند مىخواهند به زور وارد بصره شوند . ولى عثمان بن حنيف نپذيرفت و اعلام بسيج عمومى كرد . سپس به همراهى جنگجويان خود ، به سوى محله « مِربَد » همان جايى كه سربازان عايشه مستقرّ شده بودند ، رهسپار گرديد . دو طرف در مقابل يكديگر قرار گرفتند . « طلحه و زبير سخنرانى كردند و سربازانشان گفتند : طلحه و زبير راست گفتند ، كار خوبى كردند ، سخن و فرمانشان حق است . » سربازانى كه در صف عثمان بن حنيف بودند ، گفتند : طلحه و زبير خيانت كرده و ياغى شدهاند ، حرفشان پوچ است و فرمان بيهوده دادند ، آنها با على ( ع ) بيعت كردهاند و حالا آمدهاند خلاف آن عمل مىكنند .
طرفين به گفتگو و حمله به يكديگر پرداختند و شروع به ريگاندازى نمودند . چند لحظهاى نگذشت كه عايشه براى هر دو دسته سخنرانى كرد و چنين گفت : « مردم عثمان را متّهم مىساختند و از فرماندارانش ايراد گرفتند و به مدينه آمدند تا با ما مشورت كنند . ما
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1860
مساهمون: جورج جرداق
ص١٨٦٠