و تحريض كرد و در آخر گفت : بار خدايا ! ما به تو دلگرم هستيم .
صبحگاهان مردم مدينه آمادهء پيكار شدند و جنگى نمايان كردند كه از پشت سر صداى تكبير به گوششان رسيد . ناگاه بنو حارثه از جانب حرّه بر سرشان يورش آوردند و بر اثر اين هجوم ناگهانى ، مبارزان مدينه شتابان عقب نشستند .
عبد اللّه بن حنظله را ، كه به يكى از فرزندانش تكيه داده و به خواب رفته بود ، فرزندش بيدار كرد و از ماجرا باخبرش ساخت . چون عبد اللّه چنان ديد ، بزرگترين فرزندش را به مقابلهء آنان فرمان داد . او نيز در اجراى دستور پدر جنگيد تا كشته شد .
عبد اللّه حنظله فرزندانش را يكى بعد از ديگرى به جنگ مهاجمين فرستاد تا اينكه همگى در اين راه از پاى درآمدند و او تنها در ميان گروهى از يارانش باقى ماند . آنگاه روى به يكى از مواليان خود كرد و گفت : از پشت سر مرا محافظت كن تا نماز ظهر را بخوانم ، و چون نمازش را به پايان برد ، مولايش به او گفت : ديگر كسى باقى نمانده ، چرا ما بمانيم ؟ و اين را در حالتى به عبد اللّه گفت كه پرچمش هنوز در اهتزاز بود و فقط پنج نفر در پيرامونش باقى مانده بودند . عبد اللّه پاسخ داد : واى بر تو ! آخر ما قيام كردهايم كه تا آخرين نفس بجنگيم .
راوى مىگويد : اهالى مدينه چون شترمرغان فرارى از هر طرف مىگريختند و شاميان در ميانشان شمشير كين مىنهادند . چون مردمان به هزيمت رفتند ، عبد اللّه زره از تن برگرفت و بىهيچ زره و كلاهخودى به جنگ دشمن شتافت و همچنان مىجنگيد تا از پاى در آمد . در اين حال
سقيفه ( بررسى نحوه شكل گيرى حكومت پس از رحلت پيامبر ) ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٢٥٠